سعادت خوب مردن !

یکشنبه 28 آبان 1396 17:26

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یادداشت ها ، پیشنهاد ها ،
 به قلم محسن دیناروند
 

تازه شب شده بود ، زمین خشمگین شد و لرزید، زلزله آمد. در چند ثانیه خواست مارا با خود ببرد. این زلزله با بقیه زلزله ها فرق داشت. شدیدتر بود و طولانی تر، از خانه ها به بیرون پناه بردیم! ولی کوچه ها بیشتر می لرزید و جای پناه نداشت.

زلزله داشت ما را با خود می برد به شروع یک زندگی جدید ، داشت ما را می برد به سرزمین دردها، رنج ها، اشک ها و آوارها و همه ی چیزهای ناخوشایند.

فکر می کنم همه افرادی که زلزله ی آن شب را آنگونه شدید و طولانی حس کرده اند مثل ما ،هیچوقت فراموششان نشود آن لحظه های ترس و لرز را.

ثانیه هایی فاصله داشتیم تا نبودن یا بودن و آوارگی  و مابقی قضایا... فقط ثانیه هایی نه بیشتر...

چند روز بعد از همان زلزله کلیپ های متفاوتی آمد و دستمان پر شد از انواع فیلم ها و مابقی ماجراها...

در میان این همه محتوا، یک کلیپ خیلی مرا به خودش گرفت و مرا برد به همان لحظه های آمدن همان زلزله ی ترسناک!

لحظه وقوع زلزله را نشان می داد! قرار بود چراغ قوه گوشی اش را باز کند وقتی برقها رفته بود وسط زلزله، درست همان لحظه هایی که کار را تمام شده می دانستیم، اما ناخودآگاه دستش خورده بود روی ضبط فیلم و همان ثانیه هایی را که گفتم را می گرفت...

در همان فیلم کوتاه که زلزله را در میان ریزش آورها نشان می داد صدایی مرا به فکر واداشت ...

مردی بود با صدای بلند می گفت :

اَشهدُ انْ لا اِلٰهَ الا الله

اَشهدُ انَّ محمّداً رسولُ الله

فیلم تمام شد؛ من ماندم خاطره های همان لحظه ها ....

چه شد؟ چه گفتم؟

و چه گفتیم؟

ما که ادعایمان می شود ، ما که دین دین می کنیم چه گفتیم؟ شهادتین را گفتیم؟

ما مرگ را دیدیم ، بله خودمان را می گویم چه کردیم و چه گفتیم؟

سعادت بزرگی است آن لحظه های مرگ پناه بردن به خدا و دست برداشتن از غیر خدا !

هر دردی را دوا کنیم این آخر عمر را دوایی نیست و همه به آن خواهیم رسید در زمان های مختلف و راه های متفاوت اما ناگریز از مواجه با آن.

به این فکر می کنم که چه شد با اینکه همه از حفظیم شهادتین را ولی محروم  از بیان آن در همان لحظه های مواجه با مرگ..

آری عزیز این سعادت ها به حفظ کردن ها نیست، به داشتن مدرک ها و ثروت ها و قدرت ها و هزار و یک داشتن ها ی ریز و درشت و دهان پر کن دیگر نیست که  به داشتن یک چیز است و بس و آن داشتن ایمان است و ایمان تعریف سختی هم ندارد یعنی باور قلبی به خدا، به همین سادگی در زبان و سختی در عمل.

عادت کرده ایم به این زندگی و تلاش ها و رنج های بی حاصل و پیش و پا افتاده و هیچ  و متاسفانه بسیار هم پوچ و صد البته بسیار هم ویرانگر!

راه چاره امان چیست ؟  و کجاست آن راه سرراست ؟

راه این است عزیز و مابقی همه فریب است و دیگر هیچ ! که باید انتخاب کنیم زندگی ایمانی را فراموش کنیم غیر را و تمام.

الان بیشتر می فهمم آن نیایشی را که شریعتی گفت خدایا "چگونه زیستن" را تو به من بیاموز، "چگونه مردن" را خود خواهم آموخت...

آری عزیز! وقتی درست زندگی کنیم ، درست انتخاب می کنیم و وقتی اشتباه زندگی کنیم هیچ وقت درست را انتخاب نمی کنیم که زندگی اشتباه ، انتخاب اشتباه را خواهد داشت. پس  سعادت درست انتخاب کردن مرگ به سعادت درست زندگی کردن ما بر می گردد.

عزیزان ، بیایید دست برداریم با هم از همه آنچه دورمان می کند از خوبی ها و بهانه ها و توجیه های رنگارنگ هم بس است که خوبی و بدی مشخص است مثل روز و شب .

که وقتی زندگی ما سرشار شد از گناه و عادت های متفاوت بی باور قلبی نباید انتظار داشته باشیم هنگام مرگ شهادت بدهیم به یگانگی خدا و رسالت پیامبر و امامت امامان.....

خدایا به ما سعادت زندگی ایمانی را ببخشای تا در طریق تو باشیم تا سعادت انتخاب بهترین مرگ ها نصیب مان شود و چه کسی توانایی برآوردن این دعا را دارد جز تو؟

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 29 آبان 1396 16:23

خدا، ما و بت پرستی های پنهان

سه شنبه 4 مهر 1396 02:02

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یا الله ، قرآن کریم ، عترت و حدیث ، آموزش و پژوهش دینی ، یادداشت ها ،


به قلم : محسن دیناروند


اجازه بدهید که  سخن را با این پرسش که«عبادت چیست؟» آغاز کنم. برای عبادت تعاریف متفاوتی آمده است که می توان خلاصه ی آن ها  را به این طریق بیان نمود که  به مجموعه ای از فعالیت های انسان  که به قصد قرب الی الله مطابق با احکام دین انجام می دهد عبادت گفته می شود.

اما در این تعریف یک اشکال بزرگ هست و آن نادیده گرفتن نیمه دیگر ماجراست. یعنی نگفته ایم پرستش چه نیست؟ و روشن نساخته ایم آنچه پرستش نیست، چه هست؟

اینک بنا را بر بحث در مورد تعریف عبادت از زاویه ی روانشناسی و جامعه شناسی بگذاریم تا به پاسخی درست در مورد تعریف عبات به تعریفی جامع تر دست یابیم.

تعلق یعنی دلبستگی داشتن و آویخته شدن از چیزی یا کسی ، و این یعنی پیروی کردن خواسته یا ناخواسته از چیزی یا از کسی و در کل از موجودی.

وابستگی هم به معنای ارتباط ، علاقه، پیوستگی به یک موجود است.

بر اساس این دو واژه کلیدی روانشناسانه انسان بدون هیچ استثنایی دارای دو ویژگی مهم تعلق و وابستگی است. به عبارت دیگر انسان بر اساس فطرتش به لحاظ روحی و روانی به موجود یا موجوداتی دیگر از غیر خود احساس تعلق دارد و خود را وابسته می داند و به این تعلق و وابستگی علاقه نشان می دهد.

بحث از آنجا به حوزه جامعه شناسی کشیده می شود که یک جامعه به سمت یک سری تعلق ها و وابستگی های مشترک می رود. 

اینک می توان این سوال را مطرح کرد که چرا انسان ذاتا به سمت عبادت گرایش دارد ؟ بله علت را می توان در همین دو احساس فطری انسان یعنی تعلق و وابستگی دانست. بر همین اساس می توان به یک تعریف جامع از عبادت رسید و آن اینکه عبادت یعنی احساس تعلق و وابستگی انسان به موجود یا موجودات دیگر.

اینک انسان در نگرشی جهان بین محور به دو سمت می گراید سمت اول خدا و سمت دوم هر موجودی غیر از خدا. طبق این تقسیم بندی ما شاهد دو نوع عبادتیم اول خداپرستی که یعنی احساس تعلق و وابستگی انسان به خدا و نوع دوم هم احساس وابستگی و تعلق به غیر از خداست که می توان از اصطلاح رایج بت پرستی برای آن استفاده کرد.

  در خداپرستی، انسان از آنجا که خود را متعلق و وابسته به خدا می داند و به این مهم ایمان هم دارد، برنامه زندگی فردی اش را و یک جامعه ی خداپرست برنامه ی زندگی اجتماعی اش را بر اساس شریعت الهی و نیت های خالص و پاک الهی می چیند و در عمل هم مطابق آن پیش می رود. هر چه این تعلق و وابستگی بیشتر باشد به همان اندازه عبادتش در نوع خداپرستی خالصانه تر و پاک تر می شود.

برای مثال در مسئله نماز بسیاری این آفت را مطرح می کنند که ما در زمان نماز با حواس پرتی و یا مشوش شدن افکار و یا رسیدن مسائل مختلف به ذهن مواجه ایم. بله درد دقیقا همین جاست که احسای تعلق و وابستگی به خدا در ما کم است. حواس ما در نماز به همان اندازه پی خداست که خود را متعلق و وابسته به او می دانیم. پس مسئله، مسئله تعلق و وابستگی است.

اگر ما به این باور رسیده باشیم که همه مشکلات ما از طرف خدا حل می شود و همه مسائل دست خداست و ما متعلق و وابسته به همین خداییم پس چه نیازی هست در نماز که اوج بندگی است حواسمان پرت این و آن شود ؟

یا مثال زیبای دیگر همین مسئله مهم شهادت طلبی است، این شهادت طلبی از چه ناشی می شود؟ بله مسئله، مسئله تعلق و وابستگی ما به خداست. انسانی که خود را متعلق و وابسته به خدا می داند و دانستنش به باور قلبی رسیده وجسمش را و جانش را در مسیر الهی به خودِخدا می سپارد وهدیه می کند و اینگونه با شهادتش  این باور قلبی را در عمل پیاده می کند و این مسئله شهادت در باب عبادتِ خداست.

نوع دوم عبادت که بیان شد بت پرستی است که در تعریف آن ذکر شد، بت پرستی احساس تعلق و وابستگی به هر موجود ی غیر از خداست. همانطور که در تعریف آمده است برخلاف خداپرستی که به علت یکتایی خدا یک مدل و یک چهره دارد، اما بت پرستی به علت تعدد فراوان موجودات غیر خدا مدل ها، حالت ها، چهره ها و روش های متفاوت و فراوانی دارد.

قدیمی ترین مدل بت پرستی ساختن و پرستش تندیس های سنگی و یا گاها چوبی یا فلزی از شکل های مختلف انسان ، حیوان یا موجودی خیالی است. این مدل بت پرستی این روزها خیلی کم است و شاید بتوان گفت دیگر هم نیست و سفره اشان با تبر حضرت ابراهیم (علیه السلام) و با همان تحلیل برچیده شد.

خورشید پرستی، حیوان پرستی بعدها به مدلهای بت پرستی افزوده شدند و مدل های دیگر هم به مرور آمدند. اما سه مدل از بت پرستی که تقریبا همیشه بوده و متاسفانه همیشه هم پنهان مانده است را می توان ثروت پرستی، شهوت پرستی و انسان پرستی برشمرد.

کار یک فرد و یک جامعه وقتی به جایی می رسد که تمام معیارهایش مادی است و ثروت، حرف اول برتری ها و قدرت هاست ، این چیست جز ثروت پرستی؟

وقتی یک فرد و یک جامعه دائما درگیر شهوت ها و لذت هاست ،شهوت ها و لذت های قدرت طلبی، باند بازی، سیاسی بازی، رابطه بازی، دروغ گویی ها، تهمت ها، ریاکاری ها، تمسخر ها و فساد های فراگیر و هزاران شهوت گفته و نگفته ، رفته و نرفته دیگر و در مرداب این شهوات گرفتار شده است این چیست شهوت پرستی؟

اما دردآورترین و فاجعه بارترین نوع بت پرستی انسان پرستی است. اگه در ثروت پرستی و شهوت پرستی ممکن است انسان بر ثروت و شهوت سوار باشد اما در انسان پرستی این چنین نیست. بت های سنگی و فلزی هم جان حرف زدن ندارند. در انسان پرستی فاجعه و درد نگفتنی است.

شکستن این بت های ثروت ، شهوت و انسان به مراتب سخت تر و مشکل تر از بت های دیگر است هرچند این ها هم شکستنی اند.

 و اما اینجا می خواهم از یک بت پرستی بسیار خطرناک، ویرانگر و البته فراگیر شده در امروز سخن بگویم و درباره اش به بحث بنشینم.

ما گفتیم یک خدا پرستی داریم و بی نهایت بت پرستی و شمردیم که ثروت پرستی، شهوت پرستی و انسان پرستی از بت پرستی های مدرن هستند، هرچند از قدیم بوده اند و از این لحاظ که امروز این سه بت پرستی رونق بیشتر دارند از آن ها به عنوان بت پرستی مدرن استفاده می کنیم. این سه را و همه مدل های بت پرستی را می توان بت پرستی آشکار نامید به عنوان مثال فردی یا جامعه ای تنها معیارش را ثروت می داند و زندگی اش را بر همین اساس می چیند و حرفش ثروت است و حرف از خدا نیست بلکه گاهی در مقابل خدا هم قرار می گیرد.رو راست در مقابل خدا می ایستد. این می شود بت پرستی آشکار.

«إِنَّ الْمُنافِقِینَ فِی الدَّرْکِ[1] الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجدَ لَهُمْ نَصِیراً»؛[2] منافقان در پائین‌‏ترین و نازل‌ترین مراحل دوزخ قرار دارند و هیچ‌گونه یاورى براى آنها نخواهى یافت.

این آیه  از یک مدل بت پرستی دیگر پرده بر می دارد و آن بت پرستی پنهان است. بت پرستی پنهان چه تعریفی دارد؟ آری همانطور که از این آیه شریفه مشخص است نفاق را بت پرستی پنهان می دانیم.

علت پیدایش آن این است فرد یا جامعه به حدی از بلوغ فکری رسیده است که باور به وجود یک خدا یک امر پدیهی می داند؛ از طرفی بین خدا پرستی و منافع شخصی خود تضاد می بیند و خدا را مانع رسیدن به منافع می داند و از طرفی دیگر به علت آگاهی از یکی بودن خدا و ویژگی های خدا نمی تواند و نمی خواهد خدا را کنار بگذارد و نبیند.

اینجاست که در فرد یا جامعه یک دوگانگی بزرگ رخ می دهد. خدا یا غیر خدا؟  در بت پرستی آشکار غیر خدا انتخاب می شود. اما اینجا منافق یا منافقین یگانگی خدا را می دانند ولی از منافع غیر خدایی ااشان هم نمی توانند عبور کنند. اینجاست که در این جبهه قرار بر کنار گذاشتن خدا یا غیر خدا نیست که هم خدا و هم غیر خدا را بر می گزیند به این صورت که در اصل متعلق و وابسته به غیر خداست ولی در ظاهر امر خود را وابسته  و متعلق به خدا نمایش می دهد.

برای مثال عبادت خدا را می کند ولی دروغ هم می گوید، تهمت هم می زند و ... این مدل از بت پرستی که بت پرستی پنهان هست و بر اساس همین آیات قرآن که ذکر آن رفت به علت دوگانگی اش بسیار پیچیده است و حتی گاهی کسی گرفتار این وضعیت است و خودش هم نمی داند!

بر اساس همین ایات شریفه که ذکر آن رفت بت پرستی پنهان بد ترین نوع بت پرستی است چرا که به نام دین و خداپرستی در طول حیاتش دست به تغییر دین می زند و تا جایی پیش می رود که از دین ناب  به صورت کلی فقط جز نامی چیزی نمی ماند و از همین جهت این مدل از بت پرستی برای ما خطرناکترین مل بت پرستی است.

با توکل بر خدا و خواستن از او و تلاش برای دستیابی به شناخت دقیق از دین از طریق روش درستش و به دست اصحاب فنش ان شاالله در مسیر صحیح خداپرستی قدم بزنیم و از خدا بخواهیم که مراقب ما باشد تا گرفتار بت پرستی ها مخصوصا از نوع پنهانش نشویم که  «...فَیُضِلُّ اللَّهُ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ»(آیه 4 سوره ابراهیم) «پس خدا هر كه را بخواهد بى‏ راه مى‏ گذارد و هر كه را بخواهد هدایت مى ‏كند و اوست ارجمندِ حكیم»

 

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 4 مهر 1396 02:05

وقتی تقویم ها هم اشتباه می کنند!

چهارشنبه 29 شهریور 1396 02:12

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یادداشت ها ،

به قلم: محسن دیناروند


از شما چه کسی اول مهر ماه 1372 را دقیق به یاد دارد؟  فکر می کنم که همه ی آن هایی که مثل من اول مهر 1372 مصادف بوده با اولین روز حضورشان در اجتماع با برند دانش آموز، آن روز را دقیق یادشان هست و فراموش نخواهیم کرد این اول مهر اولی را حتی شاید بعد ها آلزایمر هم از پس این خاطره بر نیاید. اینطور نیست؟

بگذارید اعتراف کنم من آن روز از آن دسته دانش آموزانی بودم که گریه می کردم؛ هنوز آن کوچه ای که ختم می شد به مدرسه امان را یادم هست که از صدای گریه ی من پر شده بود. البته آن روزها مثل الان نبود که قبل از کلاس اول پیش دبستانی و مهد کودکی باشد و از این حرف ها که این روزها هست و بچه ها را آماده می کنند برای کلاس اولشان، نه! از این خبر ها نبود و اگر هم بود برای بالا شهری ها بودو نه برای ما!.

اما  بعد از آن بر خلاف آن گریه، یادم هست شدم دانش آموزی با برند شاگرد اول کلاس. راستش دیگر تا حالا هیچ اول مهری یادم نیست تا همین اول مهر چند سال پیش که رفتم سر کلاس نه این بار در جمع داش آموزان که اینک با برندی به نام معلم.

درست است که به جز اول مهر کلاس اولی ام هیچ اول مهری از زمان دانش آموزی ام  یادم نیست و فکر می کنم این وجه مشترک همه ما باشد اما باز هم همه ما یک خاطره مشترک از اول مهر هایمان داریم و آن اینکه زندگی برای ما تقسیم می شد به قبل از اول مهر و بعد از اول مهر.

سبک زندگی امان فرق می کرد با رسیدن اول مهر؛ و شاهد یک مدل از زندگی امان می شدیم که قبل از اول مهر نداشتیم. حالا درست است آن زمان ها اول مهر ما، همیشه از شنبه شروع می شد(یعنی اگر اول مهر می افتاد دوشنبه، ما از شنبه بعدش می رفتیم سر کلاس) ولی به هر حال اول مهر باز اول مهر بود و حال و هوای خاص خودش را داشت.

راستش یک وقتی فکر می کردم با این تغییر شرایط و امکانات، دیگر اول مهر برای بچه های امروزی مزه ندارد ولی راستش از وقتی سر و کارم افتاده با بچه های دانش آموز می بینم  و با تمام وجودم درک می کنم که الان هم اول مهر باز همان مزه خاص و خوش اول مهر آن زمان های ما را دارد حتی برای بچه های امروز. 

به نظر می رسد که همین مزه خوب اول مهر و تغییر سبک زندگی ما در همین روز که برای همه ما اتفاق می افتد حتی برای آن هایی که نه معلم هستند و نه دانش آموز و نه دانشجو و نه ولی دانش آموز باعث شده همه، اول مهر را یک روز مهم و شیرین بدانیم و به هم فرا رسیدنش را تبریک بگوییم بدون اینکه در هیچ تقویمی  در صفحه اول مهر نوشته شده باشد مصادف با آغاز سال تحصیلی جدید؛

شاید که نه، حتما برای همین اهمیت و شیرینی اجتماعی باشد  که اول مهر برای خودش همیشه اول مهر است یک برند معتبر بی توجه به همه ی تقویم ها که ثابت می کند تقویم ها هم اشتباه می کنند!


برای خوانش همین مطلب در خبرگزاری محترم فرارو لطفا اینجا را کلیک کنید!

برای خوانش همین مطلب در خبرگزاری محترم صدای معلم لطفا اینجا را کلیک کنید!



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: اول مهر ،
آخرین ویرایش: شنبه 1 مهر 1396 14:48

یک کار پسندیده

سه شنبه 31 مرداد 1396 02:54

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یادداشت ها ، هنر و ادبیات ، دیگران ،


به قلم: محسن دیناروند

آخر شب بود، کانال های تلویزیون را زیر و رو می کردم که روی شبکه آی فیلم ایستادم. یک فیلم قدیمی را داشت کار میکرد. سه بچه در هشت ، نه سال که دوست بودند و دست بر قضا همسایه.

می گویند برای جذب مخاطب هر کانال چند ثانیه ای بیشتر وقت ندارد، این فیلم کار خودش را کرد و نشستم تا تهش را دیدم، هم بازیگرانش و هم داستانش و هم کارگردانی اش.

مشخص بود که داستان فیلم در هر قسمت متفاوت است و بر اصل یادگیری و یاددهی برای کودکان بنا نهاده شده و در این قسمتش که دیدم  قرار بود این سه کودک برای معلمشان یک انشاء بنویسند.

موضوع انشاء «یک کار پسندیده» بود. حالا بچه ها ی فیلم در حال و هوای کودکی اشان دست به کارهای به فکر خودشان پسندیده ای می زدند تا آن را برای آقا معلمشان بنویسند. از کمک اجباری به پیرمردی که نمی خواست از خیابان عبور کند تا آموزش شنا به طوطی! از ریختن آب در پلو برای اینکه نسوزد تا زیاد کردن شعله زیر خورشت تا زود جا بیافتد! از خوردن تنقلات فاسد برای کمک به پیرمرد فروشنده و مسموم شدنشان تا کمک کردن به بی بی خانم در آوردن زنبیل به خانه و عیادت از بیمار و خوبی دیگران را دیدن .

این بچه ها همه کار کردند، خودشان را به آب و آتش زدند تا مفهوم کار پسندیده را به ما به عنوان کودک بیاموزند و چه خوب از عهده این کار برآمدند. یک فیلم جذاب، دیدنی و آموزشی و در عین حال سرگرم کننده که خوب توانسته بود مثل منی را به تلویزیون میخکوب کند.

حتما برای شما جذاب است که بدانید این فیلم نامش «در خانه» است و جذابتر هم می شود وقتی که بدانید سال تولیدش 1365 است.

خوشحال شدم که تلویزیون ما و جامعه هنری ما در سال در دهه ی شصت یک فیلم با این قدرت فوق العاده اش ساخته است . از این دست فیلم ها هم که در در میان آثار هنری ما خوشبختانه کم نیست.

اما این سکه ما فقط روی خوشحالی نداشت که متاسف هم شدم برای انچه که در دهه ای که به شدت کودکان ما نیاز به آموزش ، یادگیری و کسب مهارت های زندگی را دارند برنامه های کودک ما پر شده از آواز و بزن و بکوب و خاله ها و عمو هاییی که خودشان هم نمی دانند چه برسد به آموزش به کودکان. از کودکی فقط ین را یاد گفته اند که دهنشان را کج و کوله کنند و دیگر هیچ.البته از کسی که با جسم بیمار یا از دست رفته پدرش سلفی می گیرد چه انتظار که احترام به پدر و مادر را بیاموزد؟

اینکه بعد از دو سه ساعت آواز و اگر غلو نباشد رقص،  یک شعر برای امام زمان(عج)  خوانده شود و صلوانی گفته شود ، این کار به تنهایی دل هیچ معصومی (ع) را شاد نمی کند که کلاه سر دین نمی توان گذاشت!

ما در حوزه کودکان و نوجوانان نه به تاسیس شبکه محتاجیم که این شبکه ها خود این کودکان را از خانواده گرفته و دور کرده ، همینکه بچه ای ساعت ها پای شبکه ای باشد ، این خودش از دست رفتن اوست.و نه به شوی خاله ها و عموها که به ساختن «در خانه ها» زیادی این روزها محتاجیم. کاش تلویزیون ما این مهم را دریابد و به این سمت و سو برود . و اگر این مهم اتفاق بیافتد قطعا یک کار پسندیده ارزشمند و آینده ساز برای جامعه ی ما خواهد بود.

برای خوانش همین مطلب در خبرگزاری محترم فرارو لطفا اینجا را کلیک کنید 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 4 شهریور 1396 19:51

در دفاع از وزیر پیشنهادی آموزش و پرورش

دوشنبه 23 مرداد 1396 23:32

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یادداشت ها ، پیشنهاد ها ، گوناگون ، دیگران ، خبرها ،

یا الله

به قلم: محسن دیناروند

با توجه به ضرورت بحث لازم به نظر می رسد که بی مقدمه به مصاحبه ی جناب بطحایی وزیر پیشنهادی آموزش و پرورش با روزنامه ایران اشاره شود که این وزیر پیشنهادی گفته است:« به این نیت آمدم که اضطراب را از آموزش و پرورش محو کنم؛ استرسی که خانواده‌ها برای ثبت‌نام دانش‌آموزانشان دارند، اضطرابی که معلمان و مدیران برای معیشتشان دارند. امیدوارم بتوانم این کار را انجام دهم.»

نکته اول در مورد این سخن این است که:  برای اولین بار است که یک وزیر پیشنهادی ، چنین سخنی را با این صراحت بیان می کند و این امر خود نشان مبارکی است که اولین گام برای اصلاح هر امری پذیرش نقاط ضعف آن است. و واقعا چه ضعفی برای آموزش و پرورش بالاتر از همین اضطراب های ریز و درشتی که درگیر آن ها ییم. 

نکته دوم  را می توان اینگونه برشمرد که بیان این سخن  این را نشان می دهد که جناب بطحایی از بدنه ی فهیم آموزش و پرورش است و نه آنکه از جای دیگری از جمله دانشگاه آمده باشد و خود تمام این اضطراب ها را دیده، چشیده و تحمل کرده و اینک بر این قصد است با تکیه بر وزارتش به حل آن بپردازد.

نکته سوم این سخن درک دقیق تمام اضظراب هاست. بدیهی است برای محو کامل این اضطراب ها لازم است آنها را به طور دقیق بشناسیم و سپس برای حل آن ها با بررسی و برنامه ریزی و مدیریت مطلوب رو به محو آنها نهاد .

اضطراب های درون آموزش و پرورش در یک مورد و دو مورد خلاصه نمی شود، باید آرام آرام به حل آن ها  پرداخت و محو آن ها دور از دسترس نیست. فقط به شرطی که بخواهیم  و کسی در راس وزارت قرار بگیرد که هم درک کند این ناخوشی ها را و هم راه بلد ماجرا باشد.

معیشت معلمان، تبدیل وضعیت نیروهای پیمانی به رسمی، امتحانات ، کنکور، کمبود نیروی انسانی، هدایت تحصیلی، ساماندهی نیروی انسانی، تامین منابع مالی و بسیاری از دیگر اضطراب های اموزش و پرورش ماست که وزیر محترم پیشنهادی آنها را دقیقا می داند و مقصدش را آنطور که اعلام کرده محو همه ی آنهاست و چه چیز بهتر از این؟

و نکته مهم در باب این گفته جناب بطحایی این است که به نظر نگارنده اگر وزیر پیشنهادی به جز بیان همین اضطراب ها و هدفگذاری اش در جهت محو همه ی آن ها که نشان از درک عمیق وی از تمام مسائل آموزش و پرورش است ،مطلب دیگری بیان نمی کرد ، می تواند دلیل محکمی برای رای اعتماد به ایشان باشد. 

دومین خوبی جناب آقای بطحایی که او را قابل دفاع کرده است تجربه فراوان آموزش و پرورشی وی در سطوح مختلف اینحوزه  است . وی از بدنه آموزش و پرورش است و به این امر افتخار می کند و نه تنها برای فخر خود را به دانشگاه منتصب می کند که برای ارتقای جایگاه آموزش و پرورشی ها خود را برآموده از این خانواده بزرگ می داند.

سومین علت دفاع از ایشان برای وزیرشدنش ، نگاه تحول خواهانه ایشان است در پیشبرد اهداف متعالی آموزش و پرورش است. ایشان در مصاحبه اش با روزنامه ایران گفته است: «مهم‌ترین مشکلی که ما در آموزش و پرورش داریم نگاه سنتی در اداره وزارتخانه است. پرسنل این وزارتخانه باید ایمان بیاورند که روش اداره وزارت آموزش و پرورش باید متحول شود.».

وی بیان داشته که«روش های خلاقانه و تحول افرین را در فرآیندها، سازوکارها و اداره آموزش و پرورش» به کار خواهد گرفت. و اینک در وضعیت کنونی ما چه چیزی بیشتر از تحول آفرینی در امور مذکور مورد نیاز و احتیاز ماست؟

دلیل دیگر که جناب آقای بطحایی را قابل دفاع نموده است کارایی وی در عین بی حاشیه بودن ایشان است. بر همگان روشن است برای اینکه یک مدیر بتواند برنامه های خود را عملی کند لازم است در کنار کارایی اش مدیری بی حاشیه باشد ،  و این دقیقا همین ویژگی هست که وزیر پیشنهادی آموزش و پرورش دارد.

همخوانی برنامه های ایشان با سند تحول بنیادین آموزش و پرورش به عنوان سندی بالادستی از دیگر عوامل مهم دفاع از ایشان برای وزیر شدن است چرا که اینگونه وی راه خود را به طور شفاف بیان داشته و مسیر و هدف های متعای خود را روشن نموده است.

بنا براین به نظر می رسد رای اعتماد نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی به جناب اقای بطحایی می تواند فرصتی را در اختیار دولت محترم دوازدم قرار دهد که بتواند با همکاری همگانی، رضایت فرهنگیان فرهیخته، دانش آموزان عزیز، اولیا ی محترم، کارشناسان و منتقدان دلسوز حوزه آموزش و پرورش را فراهم آورند(ان شاالله)

 

برای خوانش همین مطلب در خبرگزاری محترم فرارو لطفا اینجا را کلیک کنید




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: وزیر آموزش و پرورش ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 مرداد 1396 13:25

نظر شما چیست؟

سه شنبه 27 تیر 1396 14:23

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یادداشت ها ،
 

به قلم :  محسن دیناروند؛

 فیلم خط ویژه شاید یک فیلم ایده آل نباشه ولی فیلمی نیست که پس از دیدنش پشیمان بشوید که وقتتان تلف شده، فیلم قابل تماشایی ست به هر حال.

در ادامه چند سکانس از فیلم را برایتان می‌آورم و نظرتان را درباره‌اش را بگویید. لطفا رک و بی‌مصلحت. راستی پیشنهاد می‌کنم اگر فیلم را ندیده‌اید برای دیدن فیلم وقتی بگذارید.

سمیرا با بازی هانیه توسلی و کاوه با بازی هومن سیدی (خواهر و برادر) برای نجات دوستانشان که در حال فرار از دست محتشم که وام ده میلیاردی‌اش را با رانت گرفته، هستند یک ماشین عروس را می‌دزدند.

دوستانشان را سوار می‌کنند و از دست محتشم فرار می‌کنند. ادامه سکانس توی ماشین:

شاهین (با بازی میلاد کی مرام): ببین! دمتون گرم بچه‌ها، نیومده بودین گرفته بودنمون، عجب ماشینی منوچ!

منوچهر (با بازی محسن کیایی): این ماشین رو از کجا آوردین؟

کاوه: (با اشاره دست به هانیه توسلی) سر راه خریدتش خانم.

منوچهر: تیکه ننداز، می‌گم این ماشین رو از کجا آوردین؟ آدم ماشین عروس می‌دزده؟

شاهین: چه فرقی می‌کنه تو این وضعیت؟

منوچهر: حرف مفت نزن شاهین، فرق می‌کنه، خانم نگهدار

سمیرا: چی؟

فریدون (با بازی مصطفی زمانی): برو سمیرا

منوچهر: کَری؟ می‌گم نگهدار

فریدون: (در حالی که منوچهر را می‌زند) با زن من درست صحبت کن.

شاهین: چرا می‌زنیش؟ چیه؟

فریدون: چی می‌گی تو؟

منوچهر: (چک میلیاری را از جیبش بیرون می‌آورد) من اینو می‌ندازم بیرون.

اینو می‌ندازم بیرون.

سمیرا: اِ دیونه!

فریدون: خیلی خب، خیلی خب، سمیرا نگهدار، نگهدار

سمیرا: خیلی خب، باشه نگه داشتم، بیا

سمیرا ماشین را نگه می‌دارد و شاهین پیاده می‌شود و همه دوستاش هم به دنبال او پیاده می‌شوند.

شاهین: کجا می‌ری حالا؟

منوچهر جواب نمی‌دهد.

شاهین: مگه با تو نیستم؟

سمیرا به شاهین: این رفیقت روانیه؟

شاهین رو به روی منوچهر: چه مرگته تو؟ چته؟

منوچهر: من چند وقت دیگه عروسیمه، اگه ماشینمو شب عروسی بزنن چی می‌شه؟

شاهین: مزخرف نگو، واسه چی قضیه رو شخصیش می‌کنی؟

منوچهر: شخصی چیه؟ یادت نمی‌اد واسه خواهرت چقد گشتیم تا یه ماشین جور کنیم؟

شاهین: خیلی خب حالا، نمی خواد تو جمع آبروریزی کنی حالا.

منوچهر: آقا فک کردی یه ماشین دزدی رفت؟ گند زدین به زندگی یارو رفته.

شاهین: اصلا هر چی. واسه چی چک رو گرفتی بیرون؟ مگه ما بدهکار نیستیم؟

منوچهر: اصلا تا ماشین رو بر نگردونین من چک رو نمی‌دم.

فریدون به شاهین: استاد! اقا! تو چه مرگته؟ من سیستم مغز تو رو نمی‌فهمم.

فریدون رو به شاهین: بابا تو که رفیقشی یه چیزی بهش بگو.

شاهین با اشاره به منوچهر: راس می‌گه خب، من از این بعد بهش نگاه نکرده بودم، داره انسانی حرف می‌زنه، انسان نیستی تو؟

سمیرا: خیلی خب. حق با شماست، من می‌فهمم الان گند زده شده تو عروسی دخترِبدبخت، ولی ما وقت نداریم، نمی‌تونیم برگردیم، من می‌گم ماشینو بذاریم همینجا، پلیس می‌اد بهشون می‌ده.

منوچهر: نه! نه! ماشین رو باید برگردونید.

سمیرا: آخه نمی‌شه

کاوه سمیرا را از جمع کنار می‌کشد و به او می‌گوید: بابا تو اینا رو نمی‌فهمی؟

سمیرا؟ خب چیکار کنم؟

کاوه: سوییچ رو بده من، بردارم ببرم بدم بهشون

سمیرا: سوییچ رو ماشینه

کاوه: الان پلیس می‌اد، این چه وضعیه؟ شک می‌کنه بهمون.

سمیرا: خب چی کار کنم؟

کاوه: موبایلتو بده من ماشینو بردم اونجا بهتون زنگ بزنم.

کاوه به فریدون: فقط آدرس مهتابو بهم بده، من آدرسشو ندارم (مهتاب نامزد کاوه بوده)

فریدون: چه غلطی داری می‌کنی؟

کاوه: یعنی چی چه غلطی داری می‌کنی؟ شما هم یک تکسی بگیرید برید بقیه کار‌ها رو انجام بدید دیگه.

منوچهر: آقا سهم ما رو بدین....

 

فریدون: آدرسشو ندارم

کاوه: یعنی چی ندارم؟

فریدون: خب بذار بعدا برات توضیح می‌دم.

سمیرا: کاوه جان یه لحظه گوش کن به من، وسط این ماجرا که نمی‌تونی بری سراغ مهتاب. شاید آدرس محل کارش عوض شده باشه، ما که نمی‌دونیم.

کاوه: مگه دیونه اس هی آدرشو عوض کنه؟ اصلا چرا خطش خاموشه؟‌ها؟

سمیرا: ما که ازش خبر نداریم

کاوه: چرا هی آدرسشو عوض می‌کنه؟ خطشو می‌سوزونه؟ یه چیزی شده نمی‌خواید به من بگید.

فریدون: بابا دختره پرید رفت.

سمیرا: فریدون!!

فریدون: بابا داره گند می‌زنه به همه چی؟

کاوه: من دارم گند می‌زنم به همه چی؟

فریدون: خفه! گوش کن. تو زندون بودی، مهتاب ازدواج کرده، شوهر داره، رفت، بفهم

همه ساکت می‌شوند.

سمیرا: کاوه جان!

کاوه با سکوت می‌رود سوار ماشین می‌شود و سمیرا هم می‌رود و برای کاوه توضیحاتی می‌دهد. و کاوه ماشین را بر می‌گرداند.

بعد از چند سکانس دیگر باز هم باند محتشم برای گرفتن این چند نفر دنباشان می‌روند و آن‌ها فرار می‌کنند. کاوه ماشین محتشم را سوار می‌شود و به کمک دوستانش می‌رود و آن‌ها را سوار می‌کند

و ادامه ماجرا در داخل ماشین اینچنین است؟

سمیرا به کاوه: چیکارت کردن؟ زدنت؟ بیا بگیر یه دستمال بهت بدم

منوچر دست روی شانه کاوه می‌گذارد و می‌گوید: نگهدار ما پیاده می‌شیم.

فریدون به منوچهر: چیو نگه دار؟‌ها؟ اینکه دیگه ماشین عروس نیس.

شاهین به منوچهر: چه مرگته تو؟ بدبخت دنبالمونن باز

منوچهر به شاهین: من چه مرگمه؟ یه نگاه به خودت بنداز! مثل گچ سفید شده!

منوچهر به کاوه: آقاجون نگهدار من پیاده می‌شم، آقا من دو ماه دیگه عروسیمه، من نامزد دارم. (با دست به چند بار محکم به پیشانی خودش می‌‌زند) من نامزد دارم، من بدبخت نامزد دارم. می‌گم نگهدار. اینا می‌افتن دنبالمون هم پولو می‌گیرن هم صافمون می‌کنن. نگهدار. می‌گم نگهدار. (به فریدون) نگاه کن چه بلایی سرش آوردن آقا! اینا آدم نیستن، حیوونن.

شاهین به منوچهر: یعنی تو از خیر ده میلیار پول می‌گذری؟

سمیرا به شاهین: چیه؟ فک کردید ده میلیاد مال شماس؟ دو ساعت پیش هشت و دویست بود حالا شد ده میلیارد؟

شاهین به منوچهر: تحویل بگیر.

منوچهر به سمیرا: خانم اون هشت و دویس از سر ما هم زیاده

منوچهر به کاوه: تو رو خدا نگهدار. بابا نگهدار؛ نگهدار.

کاوه عصبانی می‌شود و پس از سکوت طولانی‌اش در این سکانس خطاب به منوچهر می‌گوید: خفه شو، خفه شو، خفه شو، هی نامزد دارم نامزد دارم، به درک که نامزد داری، بدبخت بیچاره همین نامزدت ببینه دو روز دیگه پول نداری، مثل سگ محلت نمی‌ذاره، کافیه ده روز بیافتی پشت میله‌های زندون، چنان می‌شینه واست حساب کتاب می‌کنه ببینه زندگی کردن کنارت واسش می‌صرفه یا نه؟ دو روز بعدش هم یه آدم خرمایه میاد دستشو می‌گیره، عشق و عاشقی از سرش می‌پره، ماشین زیر پاشو می‌بینه آب از لب و لوچش سرازیر می‌شه مرد حسابی. همه چی یادش می‌ره همه چی.

ماشین رو سکوت سردی فرا می‌گیره و به راهشون ادامه می‌دن.

دوستان ارجمند سوالی که در عنوان مطلب هم آمد بیشتر در مورد سخن آخری هست که کاوه به شاهین می‌گوید. نظر شما در مورد این دیالوگ چیست؟

عشق واقعا کجای زندگی ماست؟

یعنی پول اینقد مهمه توی تصمیمات مردم که جای عشق رو می‌گیره؟ کاش رابطه پول و عشق اینجور نباشه. به نظر شما هست یا نه؟


برای خوانش همین مطلب در خبرگزاری محترم فرارو لطفا اینجا را کلیک کنید




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 27 تیر 1396 14:27

به چه کسی باید گل بدهیم ؟

سه شنبه 27 تیر 1396 13:33

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یادداشت ها ،
 


به قلم: محسن دیناروند

می گویند  دفاع بد از یک حقیقت، خطرناک تر از حمله کردن خوب به آن است و دست بر قضا راست هم می گویند. در خبرها شنیدیم که طرحی اجرا شده است که به بانوان محجبه و چادری گل هدیه داده اند و به نظر می رسد که این دقیقا مصداق بد دفاع کردن از حجاب است.

حجاب یکی از عالی ترین و زیباترین احکام اسلام است و در این هیچ شکی نیست، و صد البته ما باید برای گسترش حجاب در جامعه خودمان تلاش کنیم نه به صورت عادی که به صورت جهادی؛ اما چگونه؟ پاسخ به این سول خیلی مهم است که در جای خود باید به صورت تخصصی و مفصل باید به آن پرداخت؛ چیزی که الان می خواهم بگویم طرحی هست که برای ترویج حجاب در حال انجام است و مطابق آن به خانم های چادری گل اهدا می شود.

اجازه بدهید رک و صریح بگویم که این روش نه تنها به ترویج حجاب کمک نمی کند که منجر به لج کردن دیگران می شود. گل دادن راه حل خوبی شاید باشد ولی باید در نظر گرفت این گل را باید به چه کسی بدیم؟

یک خانمی که چادری هست قطعی بدانید با نگرفتن گل چادرش را زمین نمی گذارد چون جزو اعتقاداتش است و این چادر به هر دلیلی باور دارد و اگر هم فردی برای یک گل نگرفتن بخواهد باورش را کنار بنهد دیر یا زود این کار را خواهد کرد.

اما شما طرف مقابل را ببینید! یک دختر مانتویی را که به نظر ما حجابش کامل نیست این گل را نگیرد چه می شود؟ آیا به راحتی از ذهنش این صحنه که گل را خواسته و به او نداده اند به خاطر بی چادری اش، از یادش می رود؟

آیا او با این خاطره تلخی که برایش رقم زده ایم عاشق چادر می شود؟ قطعا نه! ما فقط با این کار بین او و حجاب یک دیوار بزرگ زده ایم. و لج او را درآوردیم. و نتنها تیپش را درست نکرده ایم که با این کار او را احتمالا از نماز خواندن و مناجات هایش هم دور کرده ایم.

همه ی ما  حتما این روایت را از زندگی پیامبر اعظم اسلام(ص) شنیده ایم که او به عیادت کسی رفت بر سر مبارکش خاکروبه می ریخیت  آن هم درست  روزی که خاکروبه نریخته بود. این روایت آنقدر درست است که کسی نمی تواند بگوید اتفاق نیفتاده. خب دوستان من حالا شما بگویید ما این گل ها به چه کسی بدهیم بهتر است؟

شما فرض کنید همین یک شاخه گل را به همراه یک جمله‌ی زیبا در مورد حجاب از پیامبر زیبایی‌ها حضرت محمد(ص) یا سایر معصومین(ع) به یک دختری که حجابش درست نیست بدهیم. چه می‌شود؟ چه تاثیری می گذارد بر قلب او؟

مطمئن باشید عاشق حجاب می شود و اگر هم نشود دلش را نشکانده ایم، لجش را در نیاورده ایم، از حجاب دورترش نکرده ایم، از دین خسته و دل‌زده اش نکرده ایم به خاطر تبعیضی که بر او روا داشته ایم.

امیدوارم و از خدا می خواهم که آن بانوانی که آن روزگل نگرفته اند این کار را به پای دین نگذارند و نسبت به حجاب و دین زدگی پیدا نکنند.

و از دوستانی که می خواهند به گسترش حجاب کمک کنند خواهش میکنم قبل از اجرای هر طرحی آن را با جامعه شناسان و روانشناسان و از همه مهمتر با کسانی که با آموزه های دینی به درستی آشنایی دارند مشورت کنند تا مبادا طرحشان آن ها را تنها به مقصد نرساند که برعکس.


برای خوانش همین مطلب در خبرگزاری فرارو لطفا اینجا را کلیک کنید





دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: حجاب ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 27 تیر 1396 13:39

چرا چنین؟

یکشنبه 18 تیر 1396 18:05

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: دیگران ، یادداشت ها ،


 نقدی بر داستان فیلم انتهای خیابان هشتم


 سلام خدمت دوستان عزیز

بی مقدمه می خواهم یک مطلبی را بگویم و آن اینکه: فیلم انتهای خیابان هشتم  فیلمی است  از علیرضا امینی. نمی دانم این فیلم را دیده اید یا نه ، البته اگه ندیده اید توصیه نمی کنم که ببینید، وقتی این فیلم را دیدم  حالم خیلی بد شد از این سینمایی که داریم. وقتی می گویم حالم بد شد واقعا حالم بد شده بود . در این نقد بنا دارم بیشتر به داستان این فیلم بپردازم چرا که  طرح داستانی فیلمی از اساسی ترین بخش های یک فیلم است. خلاصه داستان این است که یک خانم که ترانه علی دوستی نقشش را بازی می کند، برادرش بر سر تعصب یک نفر را کشته و حالا تا مرز اعدام پیش رفته و اسمش سعید است. حالا باید پول دیه را جور کنند و برای این کار چند روز بیشتر هم وقت ندارند و البته این خانم، خانواده ای دارد که شامل پدر و برادر و همسر است و افراد دیگری هم هستند که فیلم نامه آنقدر ضعیف است که هیچوقت معلوم نمی شود که آنها چه نسبتی دارند با این خانم نقش اول.

چون این خانواده در قشر متوسط  قرار دارند و لذا جزء طبقه پولدار محسوب نمی شوند و به همین خاطر همه خانواده و آن افراد مجهول الهویه از آن جهت که معلوم نیست نسبتش با این خانواده چی هست همه به هر دری می زنند تا دیه نود میلیونی را جور کنند . یک نفر می رود و قمار می کند، یک نفر دیگر هم که حامد بهداد نقشش را بازی می کند می رود و جان خودش را می گذارد کنار و در مسابقه مشت زنی شرکت می کند ، بهرام که همسر نیلوفر است- با بازی ترانه علیدوستی- و صابر ابر نقشش را بازی می کند  پرایدش را که انداخته توی آژانس و منبع درآمدش است را می فروشد و خود نیلوفر که هم که تا مرز فروش کلیه پیش می رود. اگر دقت کنید به جز فروش پراید، تمام تلاش ها  راه های منفی و زشتی هستند که از نظر اسلام مردود به شمار می روند و جالب اینکه فیلم طوری نوشته و ساخته شده است که همه این کارها و شخصیت ها نتنها نقش منفی و خاکستری نیستند بلکه آدم هایی کاملا مثبت هستند .

 

کاش نقطه منفی فیلم همین جا باشد که متاسفانه نیست ، داستان جای دیگری است: آنجا که تم اصلی فیلم انتهای خیابان هشتم خیانت است و جایگاه متزلزل خانواده را نشان می دهد. آن نقشی که حامد بهداد بازیش را انجام داده با همسرش مشکل دارد و او را به خاطر اینکه اذیتش کند طلاق نمی دهد و در عین حال با زنی در ارتباط است که اصلا مشخص نیست رابطه اش با او چیست و آنقدر هم عاشق هم هستند که حامد بهداد بچه اش را به جای اینکه به همسرش که مادر بچه باشد و البته چادری است و آدم خوبی هم نشان داده شده است بدهد ، به آن زن غریبه می فروشد!. اما داستان اصلی هم متاسفانه اینجا نیست و اصل ماجرا به اینجا می رسد که نیلوفر که بهرام همسرش است برای تهیه دیه به واسطه امیر که معلوم نیست  چه نسبتی با نیلوفر دارد و نیلوفر آن را امیر جان خطاب می کند  از یک نفر دیگر مبلغی که زیاد هم نیست را می گیرد و البته در ملاقاتی که بین این دو در کارواش می گذرد قرار بر این می شود در ازای این پول نیلوفر تن خود را بفروشد از تمام دوستان و خانواده ها عذر می خواهم که از این عبارت استفاده کردم و عبارتی بهتر از این واژه را نیافتم که به جایش استفاده کنم و البته آن عبارات را حتما می دانید-  نیلوفر هم با این پیشنهاد بد برخورد نمی کند بلکه پریسا -که از آن آدم های مجهول الهویه هست-  در جواب سوالش که می پرسد چه کارت داشت و چی گفت با حالتی طبیعی می گوید : هیچی، پولو گرفتم دیگه. و بعد هم با حالتی که از بیان آن معذورم زنگ می زند به امیر و پیشنهاد را می پذیرد و با امیر قرار می گذارد و لباس ها ی با عرض معذرت تن فروشی را از او می گیرد و فردا هم با بدرقه گرم و غمناک پریسا که انگار می خواهد برود یک سفر راهی آدرسی که در انتهای خیابان هشتم است  می رود تا در طبفه دوازدهم آنجا با فروختن خود و بدل شدن به یک افسانه ی روسپی به همسرش بهرام خیانت کند. این خانواده به این ترتیب از هم پاشید و سعید برادر نیلوفر هم که اعدام می شود، حالا جالب اینجاست که بهرام  در واکنش به این خیانت می رود و پمپ بنزین- جایی که امیر و صاحب کارش- برای تن فروشی مشتری پیدا می کنند را آتش بزند در آنجا یک عروس و داماد همراه با کاروان آمده اند تا بنزین بزند که بهرام بنزین می اندازد به ماشین عروس، و داماد را با زد و خورد بیرون می اندازد و قصد آتش زدن  ماشین و پمپ بنزین را دارد  که مردم  و عروس و داماد هم فرار میکنند  به طوری که مراسم ازدواج آن زوج - که حتما می دانید که ازدواج نماد خانواده است به هم می خورد .

 

 به طور خلاصه نتیجه فیلم انتهای خیابان هشتم را دفاع از بدی ها و پلیدی ها و طبیعی نشان دادن آنهاست و در کل این فیلم را می توان یک فیلم ضد خانواده که یکی از ارکان اصلیَ جامعه از منظر اسلام عزیز است دانست.

 

از این دست فیلم ها که جدیدا در سینمای ایران مد شده، کم نیست از جمله می توان  به فیلم هایی  نظیر «ندارها» و «سعادت آباد» و «پرتقال خونی»  اشاره کرد و البته از این فیلم ها بسیار است و فقط من با حساب این فیلم اخیر این چهار تا فیلم را با موضوع خیانت دیده ام . از این جور فیلم ها آنقدر زیاد شده که می توان آن را مد فیلم سازی جدید دانست و عده ای هم گفته اند که «بیشتر فیلم های امسال -90- با تم خیانت است» و البته در سال 91 هم ادامه خواهد داشت. با این احوال برای دلسوزان اسلام و ایران و نظام اسلامی جای تعجب دارد که چرا این دست از فیلم ها در دولتی که که مدعی اصولگرایی است مجوز ساخت می گیرند و اکران عمومی می شوند و البته جایزه هم می گیرند مثل همین فیلم جدایی نادر از سیمین؛ در حالی که فیلم های کارگردانانی همچون ابراهیم حاتمی کیا که تعهد او به اسلام و جمهوری اسلامی ایران را کسی حتی مخالفانش نمی توانند رد کنند مثل فیلم گزارش یک جشن که دست بر قضا بر ازدواج و حفظ کانون خانواده استوار است-  در توقیف به سر می برند.

 

نگارنده بر این باور است با این نوع برخورد در سینما که بر زبان، حرف های خوب بزنیم و گزارش های خوب بدهیم ولی در عمل تیشه به ریشه خوبی ها بزنیم، نتایج خوبی را به دنبال نخواهد داشت که ذکر مفصل آنها در این نوشتار نمی گنجد.

 

 پیروز و سربلند باشید

 




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: یادداشت ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 18 تیر 1396 18:06

چند بار باید بمیریم؟

یکشنبه 18 تیر 1396 00:48

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یادداشت ها ،

 


به قلم محسن دیناروند

این روزها عادت کرده ایم دیگر به خبرهای مرگ در تمام نقاط جهان. خبرهای سیاه و درد آور، خبرهایی که شنیدن حتی یکی از آن هزاران کشنده باید باشد برای ما.

به اینکه بشنویم کودکی را در جنگی و اِشغالی کشته اند، به اینکه بشنویم عده ای به هر نامی به حقوق اولیه انسانی تجاوز کرده کنند، به اینکه انسانی از گرسنگی بمیرد، به اینکه ببینیم خبرهای جنگ و کشتن و خبرهای خونین در صدر اخبار است عادت کرده ایم و باید بگویم متاسفانه چه عادت بدی و چه بد عادتی کرده ایم.

گاهی کار ما به شوخی هم می رسد و این را دیگر کجای دلمان بگذاریم؟ کجای دلمان بگذاریم این بی تفاوتی ها را ؟ این بی تفاوتی ها اصلا از کجا آمده؟ چرا آمده ؟  حالا این­ها به کنار، این واکنش های ما چه بر سر ما می آورد؟ چه بر سر ما آمده؟

مگر مولایمان علی(ع) نیست؟ حتما همه شنیده ایم ماجرای مولایمان را با خبر آن زن یهودی را...

بگذارید با هم مرور کنیم آن ماجرا را در خطبه 27 نهج البلاغه را :« شنیده ام كه یكى از آنها بر زن مسلمانى داخل شده و دیگرى ، بر زنى از اهل ذمّه و، خلخال و دستبند و گردنبند و گوشواره اش را ربوده است . و آن زن جز آنكه  از او ترحم جوید چاره اى نداشته است . آنها پیروزمندانه ، با غنایم ، بى آنكه زخمى بردارند، یا قطره اى از خونشان ریخته شود، بازگشته اند. اگر مرد مسلمانى پس از این رسوایى از اندوه بمیرد، نه تنها نباید ملامتش ‍ كرد بلكه مرگ را سزاوارتر است.»

امام ما سزاواری مرگ را برای ظلمی که بر زنی غیر مسلمان رفته است برای ما مسلمانان سزاوار دانسته است. حالا این همه خبرهای سخت سیاه را در مورد خودمان مسلمان ها در حال شنیدنیم و  هیچ باکمان هم نیست.

اگر هم مثل منی بگوید عده ای می گویند ما را چه به فلسطین و یمن و عراق و سوریه و ... به ما چه ؟ خودمان را درست کنیم؟ نمی دانم مگر ما می گوییم خودمان را درست نکنیم؟ نمی دانم باید چه بشود که بفهمند عده ای که اگر کاری نداشته باشیم به این مسائل ، همین اتفاق های بد را همینجه باید بچشیم و آن دیگر خبر نیست !

مسلمان ها را دارند از ریشه می زنند ؟ هم غربی ها و هم بعضی­ها با نام اسلام! و ما هر رو.ز فقط خبر می خوانیم! چه باید بکنیم؟ برویم بجنگیم؟ نه! مگر با جنگ صلح درست می شود؟ مگر مجبور به جنگ شویم وگرنه ما اهل جنگ نیستیم ولی ما سخت جواب دهنده ایم و سیلی زننده.

ما که کاری از دستمان بر نمی آید لااقل که می توانیم بمیریم از درد و چه سزاوار است بر ما این مرگ­ها. واقعا در روز چند بار باید بمیریم؟

و البته این را چه کسی گفته از ما کاری ساخته نیست؟ شاید راحت طلب شده ایم که این را می گوییم. شاید نمی خواهیم فکر کنیم چه کارهایی می توانیم بکنیم. اما می دانم می شود کارهایی کرد و تلاش هایی کرد.شاید می خواهیم به این عادت های بدمان ادامه بدهیم ، شایداین آب و هوای غبارآلود به ما ساخته است...

نباید نشست، باید حرکت کرد به سمت آبادانی و صلح و رسیدن به جایی که نشنویم این خبرهای سیاه را . انسان­ها می توانیم به اینجا برسیم اگر همت کنیم و بخواهیم...

آیا می خواهیم این را؟


 

برای خوانش همین مطلب در خبرگزاری محترم فرارو لطفا اینجا را مطالعه نمایید.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 20 تیر 1396 13:16

آغاز بندگی

یکشنبه 4 تیر 1396 12:58

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: قرآن کریم ، عترت و حدیث ، یادداشت ها ،

به قلم محسن دیناروند؛


جهان پر از نماد‌هایی است که می‌بینیم و با هر کدامشان زندگی می‌کنیم.

بد‌ترین واکنش ما در برابر این نماد‌ها این است که فکر کنیم فقط و فقط آنچه که می‌بینیم از نماد‌ها خلاصه می‌شود در‌‌ همان مقصود ما از آن و دیگر هیچ و واکنش مطلوب در برابر نماد‌ها آوردن آن‌ها به زندگی و عملیاتی کردن آن است.

مثالم را از‌‌ همان مثال معروف اشاره به ماه می‌آورم! اینکه کسی به ماه اشاره کند و ما نوک انگشت او را ببینیم و نه ماه را.

اینک از ماه مبارک رمضان سخن به میان می‌آورم، شما نگاه بکنید به این ماه، این ماه را اگر بخواهیم نماد چیزی بدانیم، قطعاً نماد بندگی است و عید فطر عید بندگی.

آری رمضان و عید فطر به راستی نماد بندگی هستند؛ اما فاجعه زمانی است که بپنداریم بندگی فقط در همین یک ماه اتفاق می‌افتد و
با آمدن عید فطر دیگر تمام می‌شود همه چیز.

در این یک ماه رمضان بندگی را آموختیم و دیدیم خدا را و چشیدیم لذتش را اگر آن طور که باید می‌بودیم و می‌شدیم. آموختیم نگه داریم دل‌هایمان را از حسد، از کینه، از نفرت، از خودبینی، از بد اخلاقی؛ آموختیم نگه داریم چشم‌هایمان را از نازیبایی‌ها؛ آموختیم قدم‌هایمان را نگه داریم.

از ناراستی‌ها و نادرستی‌ها؛ آموختیم نگه داریم زبانمان را و گوش‌‌هایمان را از دروغ گویی‌ها و غیبت‌ها و تهمت‌ها و ناراوایی‌ها؛
آموختیم دعا کنیم نه فقط برای خودمان که برای همه.

آری آموختیم دعا کنیم؛ از ته دل‌هامان برای نجات و رستگاری همه انسان‌ها، دعا کردیم برای شادمانی رفته گانمان، دعا کردیم برای همه ‌ی فقیر‌ها و مریض‌ها و غم زده‌ها، گرفتار‌ها و دربند شده‌ها و بدهکار‌ها از هر رنگی و هر زبانی و با هر فکری، دعا کردیم تا فساد برود از جامعه‌مان، دعا کردیم برای خوب شدن حالمان.

اینک آیا رواست فراموش کنیم آنچه را که آموخته‌ایم از این ماهِ زیبا و انجام داده‌ایم در این ماهِ پر نور؟ بد‌ترین کاری که می‌توان در حق خودمان و جامعه امان و جهان پیرامونمان در برابر ماه مبارک رمضان انجام دهیم.

همین فراموش کردن‌ها و پشت گوش انداختن آموزه‌های این ماه پر خیر است، اتفاقی که برای خیلی از ما با عرض هزاران تاسف می‌افتد و گاهی فراموش می‌کنیم حتی نماز را.

آری این یک فاجعهٔ بزرگ است که بپنداریم عید فطر یعنی تمام شدن همه ی آن چیزهایی که آموخته‌ایم از خدا در یک ماه روزه داری.

نگاه کنید! عید نوروز آغاز سال شمسی است و عید غدیر آغاز امامت و اینک عید فطر آغاز بندگی است، درست مثل سلامِ نماز که آخر کار است تا بفهمیم پایان نماز، آغاز یک راه است.

حالا که یک ماه تمرین کردیم بندگی را و آموختیم بندگی را و سبک دینداری دستمان آمده است، به خدا روا نیست فراموش کنیم این همه خوبی را، روا نیست خوبیِ حالمان را از دست بدهیم به همین راحتی.

ما عید فطر را جشن می‌‌گیریم تا یادمان نرود همیشه باید بندهٔ خدا باشیم، همیشه و نه فقط یک ماه  . 

برای خوانش همین مطلب در خبر گزاری محترم فرارو لطفا اینجا را کلیک کنید




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: عید فطر ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 4 تیر 1396 13:02

شرمندگی ما در شب قدر

چهارشنبه 24 خرداد 1396 23:39

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یا الله ، یادداشت ها ،


به قلم محسن دیناروند؛

 شب قدر زیباست، آنقدر که نمی‌توان گفت چقدر؟ شب قدر بزرگ است، آنقدر که نمی‌توان گفت چقدر؟ شب قدر سودمند است، آنقدر که نمی‌توان گفت چقدر؟ شب قدر، پر است از نعمت و فراوان است از رحمت الهی، آنقدر که نمی‌توان گفت چقدر؟

شب قدر، زیبایی‌اش، بزرگی‌اش، سودمندی‌اش، صفایش، برکتش، خوبی‌‌هایش رحمت‌هایش و نعمت‌هایش را نمی‌توان کامل و تمام کرد از آن جهت که وسعت این سفره عظیم الهی، گستردگی‌اش بی‌اندازه است و فهم انسان نه به آن قدرت است و نه به آن گستردگی، و آری به راستی «وَمَا أَدْرَاکَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ» (۲/قدر).

و یکی از آن بی‌‌‌نهایت، شرمندگی است، لطفا تعجب نکنید، آری درست خوانده این شرمندگی. شب قدر فرصتی را پیش روی ما می‌گذارد که به با خود واقعی امان مواجه می‌شویم. واقعتی که اساسا ماهیتی تلخ دارد و نتیجه‌ای شیرین!

در این شب دوستی را می‌یابیم که اساسا هیچ دوستی جز او برای ما نیست، طبیبی می‌یابیم که اساسا هیچ طبیبی جز او برای ما نیست، پاسخ دهنده‌ای می‌‌یابیم که هیچ پاسخ دهنده‌ای برای ما جز او نیست، یار دلسوزی می‌یابیم که اساسا یار دلسوزی جز او برای ما نیست، فریادرسی، راهنمایی، مونسی،

مهربانی و صاحبی می‌یابیم که اساسا همه این‌ها برای ما جز او نیست. «یَا حَبِیبَ مَنْ لا حَبِیبَ لَهُ / یَا طَبِیبَ مَنْ لا طَبِیبَ لَهُ / یَا مُجِیبَ مَنْ لا مُجِیبَ لَهُ / یَا شَفِیقَ مَنْ لا شَفِیقَ لَهُ / یَا رَفِیقَ مَنْ لا رَفِیقَ لَهُ / یَا مُغِیثَ مَنْ لا مُغِیثَ لَهُ / یَا دَلِیلَ مَنْ لا دَلِیلَ لَهُ / یَا أَنِیسَ مَنْ لا أَنِیسَ لَهُ / یَا رَاحِمَ مَنْ لا رَاحِمَ لَهُ / یَا صَاحِبَ مَنْ لا صَاحِبَ لَهُ/ » (فراز ۵۹ دعای جوشن کبیر) و ما می‌فهمیم، البته اگر که بخواهیم که بفهمیم که ما الله را همو که همه چیز ماست را فراموش کرده‌ایم در عملمان و رفتارمان و کردارمان و چه مصیبتی بالا‌تر از اینکه غرق در دنیایی شده‌ایم بی‌آن حقیقت محض؟ گناه می‌کنیم، گناه‌مان را توجیه می‌کنیم و توجیه امان را لباس دین می‌پوشانیم و این مصیبت مطلق است.

اگر بخواهیم بفهمیم این مصیبت و تلخی عظیم را فرصتش همین شب قدر است و دقیقا از همین فهم به شرمندگی می‌رسیم که اساسا شرمندگی نشانه درک محیط دور از خدایی است که خودمان برای خودمان از دنیایمان ساخته‌ایم.

 

وقتی در شب عظیم قدر قرآن بر سر می‌گیریم باید بفهیم برای قرآن چه کرده ایم؟ در راه شناخت قرآن و در راه عمل به آنچه گامی برداشته‌ایم؟ چه کرده‌ایم؟ ما مسئولیم در برابر شناخت و عمل به قرآن برای خودمان و جامعه امان و هیچ دلیلی برای سلب این مسولیت نیست. «رسولُ اللّه ِ صلى الله علیه و آله: ألا کُلُّکُمْ راعٍ و کُلُّکُم مَسؤولٌ عن رَعِیَّتِهِ».

و آنگاه که در این شب عزیز قسم می‌دهیم خدا را به معصومین (علیه السلام)، تمام تاریخ اسلام بر پیش روی ما قرار می‌گیرد از آغاز بعثت تا برسد به سختی‌ها و دشواری‌های بعد از رحلت پیامبر اعظم اسلام (ص)، از واقعه عاشورا بگیرید تا دوران غیبت حضرت حجت (عج)! یادمان می‌آید برای حفظ اسلام چه سختی‌هایی بر معصومین ما و بر امت اسلام رفته است و در این میانه، ما کجا ایستاده‌ایم؟ و برای محافظت از این اسلام عزیز چه کرده‌ایم؟ آیا اسلام را درست آنگونه که هست دریافته‌ایم؟ و آنگونه که باید نشر داده ایم؟ آیا برای رسیدن به این فهم، عمل و نشر تلاشی به قدر اکتفا انجام داده‌ایم؟ با نه! نشته‌ایم و تنها و تنها حرف زده‌ایم و حرف و همه‌اش حرف و باز هم حرف ویا شاید هم در جهت عکس رفته‌ایم. اینجاست که شرمندگی ما در مقابل خدا، معصومین (علیه السلام) و تاریخ اسلام ادامه می‌یابد.

ولی اکنون مسئولیت ما هنوز خاتمه نیافته است. ما هنوز هستیم و به مناسبت این بودن در برابر خدا و آیندگان مسئولیم و از برای همین ما اکنون باید به یک تحول عظیم، یک جهش مترقی و افتادن در یک راه درست دست یابیم. و این راه، چه راهی می‌تواند باشد جز بازگشت از این مرداب و راه یافتن به مسیر راست و ایمن الهی؟ بازگشتن به سوی خدا زیبا‌ترین اتفاق ممکن است برای انسان هاست، رسیدن به جایی که خدا دوستت داشته باشد و تبدیل شدن از ناخالصی‌ها و ناپاکی‌ها به یک انسان پاک و چه چیزی شیرین‌تر از این برای ما؟ «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَیُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ» (۲۲۲/ بقره)

منظور از بازگشتن به سمت خدا، یک توبه فیلمی، سنتی، تکراری، بی‌روح، بی عمل و از سر عادت نیست که اگر چنین باشد گرفتار‌تر می‌شویم در مرداب.

 نه! بازگشتن به سمت خدا یعنی اینکه می‌خواهیم انسانی مفید در حد وسعمان و توانمان باشیم برای خدا، توبه یعنی می‌خواهیم کاری بکنیم در راه دین واعتلای جامعه دینی خودمان، باید کاری کنیم. هر کس در حد توانش و به یقین هیچ کس در راه خدمت به دین خدا بی‌توان نیست. وسرانجام این بازگشت

حقیقی به سوی خدا فقط و فقط نیکی، روشنایی و خوشبختی است و اما نرفتن به این راه زیبا چه سرنوشتی می‌تواند داشته باشد؟ به یقین هر اتفاقی بیافتد با خوشبختی و نیکی قابل جمع نیست و این چیست جز عذابی سخت از سوی پروردگارمان برای انسان‌هایی که سراب را به دریا ترجیح می‌دهند.  «وَأَنِ ٱسْتَغْفِرُوا۟ رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوٓا۟ إِلَیْهِ یُمَتِّعْکُم مَّتَٰعًا حَسَنًا إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى وَیُؤْتِ کُلَّ ذِى فَضْلٍۢ فَضْلَهُۥ ۖ وَإِن تَوَلَّوْا۟ فَإِنِّىٓ أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍۢ کَبِیرٍ» (۳/ هود)

«و اینکه: از پروردگار خویش آمرزش بطلبید؛ سپس بسوی او بازگردید؛ تا شما را تا مدّت معیّنی، (از مواهب زندگی این جهان،) به خوبی بهره‌مند سازد؛ و به هر صاحب فضیلتی، به مقدار فضیلتش ببخشد! و اگر (از این فرمان) روی گردان شوید، من بر شما از عذاب روز بزرگی بیمناکم!»

خدایا به ما آن شرمندگی را ببخش که به سوی تو برگردیم و ما را آن توبه‌ای ببخشای که حقیقت را با آن دریابیم. (الهی آمین)


برای خوانش همین مطلب در خبرگزاری محترم فرارو لطفا اینجا کلیک کنید




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: شب قدر ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 24 خرداد 1396 23:43

ما و سلام های نماز

چهارشنبه 17 خرداد 1396 08:54

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: عترت و حدیث ، یادداشت ها ،
 
 

به قلم محسن دیناروند


سلام هیشه سرآغاز ارتباط هاست؛ در همه ی فرهنگ ها ، ملیت ها، نژادها و در همه ی انسان ها با هر سلیقه ای و هر سطح فکری و اخلاقی، این سلام است که آغازگر ارتباط هاست و در این مسئله هیچ شک و تردیدی هم نیست ولی به نماز که می رسیم به یک مورد جالب بر می خوریم و آن همین است که نماز در پایان کار است.

اینک سوال دقیقا همین جاست که چرا سلام نمازهای ما آخر است و نه اول؟

آیا مورد عجیبی رخ داده ؟ آیا اشتباهی شده؟ آیا کارکرد سلام فرق کرده؟ پاسخ این سوال ها همه «نه»  است؛  این آخر بودن سلام های نماز نه عجیب است و نه اشتباه و موجب تغییر کاربرد سلام شده ، بلکه این مورد فقط یک اتفاق خوب است که حال ما را اگر دریابیمش را بهتر می کند.

بله ! سلام های نماز درست مثل هر سلامی دیگر آغازگر ارتباط ماست و نه پایان!

آغاز ارتباط با چه کس و کسانی؟ این سلام ها آغازگر  ارتباط ما با پیامبر اعظم اسلام(ص)، گروه مسلمین که خود ما هم از همین گروهیم، با بندگان صالح خدا که ان شالله میان این گروه هم باشیم و سلام به همه ی انسان ها.

و حالا چرا آخر نماز؟ پاسخ این است که اگر بدانیم این سلام ها آغاز ارتباط ماست جواب روشن می شود. بله خدا حواسش به ما هست. در نماز با خدا ارتباط مستقیم داشته ایم، حالا که نماز تمام می شود و می خواهیم از از حال خوب جدا شویم باید کجا برویم چرا که هر ارتباطی که تمام می شور ارتباطی دیگر جایش می آید.

نماز در آستانه تمام شدن است، رابطه مستقیم ما با خدا در حال تمام شدن است، کجا باید برویم که امنیت سلام را حس کنیم؟  در گروه خدا باقی بمانیم ؟ و حالمان همچنان خوب و خوش بماند؟ کجا؟ پیش چه کسی و چه کسانی؟

اینجاست که خدا ما را تنها نمی گذارد و حواسش همچنان جمع ماست، ما را در پایان نماز یاری داده، راهنمایی کرده و گفته به این ها سلام کنید و تا فرصت نمازی دیگر و ارتباط با من با این ها در ارتباط باشید، در کنار اینها ، در پناه من خواهید بود. و اینچنین است که سلام نماز در پایان نماز آمده که ما بدانیم در این دنیا برای در پناه خدا بودن بایدکجا باشیم و کجا حالمان را خوب نگه داریم و همچنان خدایی باشیم.

بعد از نماز با اهدای سلام ارتباطمان با پیامبر اعظم اسلام(ص) شروع می شود و همچنان با مسمانان و بندگان صالح و همه انسان ها.

این چهار سلامِ نماز به ما یادآوری می کند و می آموزد راه درست زندگی، برقراری ارتباط با این چهار گروه است و هر کدام به طریقی.

ما با چه کسی ارتباط می گیریم؟ با آشنا ها ارتباط برقرار می کنیم دیگر، با غریبه ها که کاری نداریم. خب این که ما می خواهیم با رسول خدا ارتباط بگیریم لازمه اش این است که بشناسیمش. نه فقط اسمش را بلکه رسمش را هم. ببینیم پیامیر خدا(ص) چه کرده؟ چه گفته ؟ و از ما چه می خواهد ؟ تا بدانیم چه کنیم که یک ارتباط خوب و سازده با ایشان داشته باشیم.پس باید دنبال شناخت حضرتش باشیم.

اینجا یک نکته مهم هم دارد و آن اینکه اینجا پیامبر تنها نیست و سر گروه یک جمعیت است. جمعیتی که تحت عنوان اهل بیتش(ع) شناخته می شود. لذا  وقتی می گوییم باید با آشنایی، با ایشان، ارتباط داشت منظورمان گروه پیامبر(ص) است که اهل بیتش (ع) در آن هستند. آیه ی مقدس «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْكُمْ...»(نساء/ 59) و حدیث شریف «أنا صِراطُ اللّه المُستَقیمُ»  و آیات و روایات بسیار دیگر ، خود بیانگر روشن این مطلب است.

در  سلام دوم «من» معنی ندارد، یعنی نه به توجه به خود. اینجاهم پای گروه مسلیمین در میان است. باید حواسمان به اعضای این گروه باشد ، در همه سطوح اجتماعی و با هر سلیقه سیاسی و با هر نژادی و سنی و جنسیتی از همه لحاظ.

و سلام سوم به ما می گوید باید به کدام سمت رفت و چه گرایشی داشت. آری عزیزان باید به سمت صالح بودن رفت و به صالح شدن رسید.هدف اسلام هم تشکیل یک جامعه صالح است نه فقط تعداد اندکی افراد صالح، و جامعه ای که صالح باشد و چه چیز بالاتر و بهتر از همین؟

اما وظیفه ما فقط این نیست که بنشینیم و با خودمان کار داشته باشیم. اسلام اینجاست که انسان دوستی اش را و حقوق بشرش را به رخ می کشد، در سلامِ چهارم نماز! سلام به همه ی انسان ها! و علاوه بر اینها سلام به همه ی انسان ها از جهت معرفی ایشان و تلاش برای گرایش ایشان به اسلامِ عزیز است  در کمال احترام به آزادی انسان ها.

پس می توان سلام های نماز را یک برنامه ی کامل و راهبردی برای ما به عنوان جامعه ی اسلامی در نظر گرفت.

و اینک باید به این موضوع فکر کنیم که ما با  این برنامه ی رهبردی چگونه ایم؟ آیا فقط به خواندن اذکار بسنده می کنیم و دیگر همین؟ یا نه! با تفکر و تلاش به این برنامه عمل می کنیم و به آن پایبندیم؟ آیا در خواندن اذکار متوقف می شویم و وضع خود و جامعه را اینگونه که هستیم می پذیریم یا با تکیه به همین برنامه، به اصلاح امور خود و جامعه ی خود می پردازیم؟

عزیزان! با همین سلام های نماز است که به خدا می رسیم و بی شک نمازی که مقدمه اش ارتباط با آن کسانی است که خدا خواسته و اجرای برنامه ی متکی بر سلام های نماز باشد سازنده زندگی ماست .


خوبان! آنچه که به آن رسیده ام به تحقیق و تجربه آاین است که تفکر دربتاره ی سلام نماز در اوقات دوری امان از نماز  موجب ترک گناهان است  چراکه در این اوقات می دانیم در محضر که هستیم و چگونه می توان به گناه حتی فکر کرد چه رسد به عمل ؟


برای خوانش همین مطلب در خبرگزتاری محترم الف لطفا اینجا را کلیک کنید!




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: ما و سلام های نماز ، یادداشت ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 24 خرداد 1396 23:35

سلام شهر خدا

یکشنبه 7 خرداد 1396 06:19

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یا الله ، قرآن کریم ، عترت و حدیث ، یادداشت ها ، پیشنهاد ها ،

 

می ترسم از دوری اِمان از خدا ، از فاصله هایی که گرفته ایم ، از کینه ها، از بغض ها، از فقر ها، از دروغ ها ، از بدعت ها، از عادت ها، از بی فکری ها، از بی اخلاقی ها، از تبلیغ ها، از فریب ها، از تمسخرها، از تبعیض ها، از فساد ها، از تحقیرها، از حیله هایی می ترسم که اسمش را زرنگی گذاشته ایم و از حماقت هایی که اسمش را سادگی نهاده ایم می ترسم! از بی توجهی ها یمان به آنچه که باید و توجه امان به آنچه که نباید می ترسم! آری، می ترسم از تمام بی خدایی هایی که دچارش شده ایم!

رمضان که هست با آمدنش کمِ کمش که یک ماه رمضانی فایده اش این است که بیشتر از پیش خدایی می شویم؛ این است که بودن رمضان امیدوارم می کند و چه امیدواریِ خوبی است این رمضانِ کریم!

با همین رمضانِ عزیز می فهمیم که مسلمانی جریان دارد و با سلیقه های مذهبی و قومی و سیاسی مختلف هنوز هم که هنوز است پای خدا ایستاده ایم.

این یک حقیقت محض است که با رمضان خدایی تر می شویم، گناه کمتری می کنیم، نماز اهمیت بیشتری برایمان پیدا می کند، مخصوصاً نماز سر وقت، فقرا را بیشتر می بینیم، دروغ کمتر گفته می شود و ریا کمتر ، اخلاص بیشتر، دزدی کمتر و تقوای بیشتری را نظاره گَریم.

و رمضان ، کاش همه ی ماه ها بود... عزیزان! ما به رمضان محتاجیم! سخت محتاجیم به این ماه عزیز!

در رمضان همه ی چیزهای خوب هست و همه چیزهای بد نیست، رمضان قهرمان ماست، در رمضان دعا هست، نه فقط یک سری دعای فردی و خصوصی برای درد های شخصی، نه ! دعا هست برای همه ی مردم، چه مسلمان چه نه ، دعاهایی برای دردهای همه ی ما آدم ها، دردهای مشترک پنهان و پیدا.

در رمضان گام هایی هست که همه باید برداریم برای اصلاح خودمان و جامعه امان و اینگونه مبارزه با فساد کلید می خورد، آری در رمضان گام های زیادی می توان برداشت، گام هایی برای ترقی و صعود و رسیدن به همه ی چیزهای خوب و زیبا و دوست داشتنی.

در رمضان خدا هست، قرآن هست، نماز هست، روزه هست، تفکر هست، ایمان هست، تقوا هست، شهادت هست، مسلمانی هست، محمد(ص) هست، علی(ع) هست، فاطمه(س) هست، آری عزیز! در رمضان همه ی خوبی ها و خوب ها با هم جمع اند به مقدار بی نهایتشان برای میزبانی ما! اینجاست که ما، بله خودِ خودِ ما ارزش بسیار داریم چرا که میزبانی آنچان بزرگ میهمان کوچک نمی طلبد. عزیزان ! اینجاست که باید قدر انسان بودنی که داریم بدانیم و در مسیر انسان شدن و انسان ماندن قدم های استوار برداریم.

در رمضان شور ایمان بیشتر، آرامش اخلاص آبی تر، زیبایی بندگی نمایان تر و وحدت ما عیان تر می شود.

رمضان فقط یک ماه است و نه دو ماه و یا بیشتر و نه حتی یک روز از یک ماه بیشتر!

راستی چرا خداوندِ یکتای بی همتای عزیز، این ماهِ میزبانی  اش را فقط در همین یک ماه خلاصه کرده است و نه بیشتر؟

آنچه در پاسخ به نظرم می آید این است که خدا عبادتی و اخلاصی و میهمانی که رنگ عادت به خود بگیرد، پسندش نیست.

خداوند دوست دارد که انسان بدون هیچ عادتی دلبسته شود، ایمانش را نگه دارد و میهمانی راستین بماند و این هدف عالی رخ نمی داد مگر با همین یک ماه! ماهی که خدا به انسان طعم خوشِ انسان زیستن وبه رسم مسلمانی نفس کشیدن را می چشاند و خوشا به آن انسانی این مزه به دهنش خوش آید...

از سویی دیگر به نظر می رسد خدای عزیز با توجه به اصل اُلگودِهی رمضان را الگویی برای آشنایی با زیست اسلامی برای ما قرار داده است و از همین روست که ارزش حتی یک روز از این ماه بسیار بالاتر از هزاران ماه است.

همانطور که پیامبر ما یک نفر بود و ائمه ی اطهار ما هر کدام یک نفر بودند اما خداوند  حکیم آن ها را الگوی نیکوی ما برای نیک پروری ما قرار داد  و اینچنین است که وجود مبارک ایشان با وجود یک نفر بودنشان نه فقط به قدر همه ی انسان های دنیاست از اول تا آخر! بلکه بسیار فراتر از این حرف هاست که بتوان گفت و بتوان شنید!

عزیزان! رمضان الگوی ماست، از این رو باید آنچه را که می آموزیم در این ماه و هستیم ، ادامه دهیم و همانگونه که رمضانی می شویم، رمضانی بمانیم؛ اینگونه است که از رمضان بهره ی عالی و ممتاز برخواهیم داشت و آن وقت است که می فهمیم ماه رمضان به معنی حقیقی کلمه برای ما چقدر لازم و مفید است.  

پس عزیزان! بیاییم در سلامی که به این ماه عزیز داریم به وداع با آنچه که آموخته ایم فکر نکنیم که نتیجه این سلام دائمی چیزی جز خوبی، خیر، نیکی و سلامتی در همه ابعادش برای همه ی ما نیست و فراموشیِ این سلام و خلاصه کردن آموخته های رمضانِ مبارک در یک ماه ما را به مقصدِ مطلوب نمی رساند همین خواهیم شد که گرفتارش بوده ایم .

اینک سلام بر رمضان، سلام بر مبارکی این ماه، سلام بر رمضانِ خدا ...

سلام شهر خدا ...


برای خوانش این مطلب در خبرگزاری محترم الف لطفا اینجا را کلیک کنید.


برای خوانش این مطلب در خبرگزاری محترم فرارو لطفا اینجا را کلیک کنید.


برای خوانش همین مطلب در خبرگزاری محترم شفقنا لطفا اینجا کلیک کنید.


برای خوانش همین مطلب در خبرگزاری ملیت لطفا اینجا را کلیک کنید.




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: ماه مبارک رمضان ، سلام شهر خدا ، یادداشت ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 9 خرداد 1396 12:46

بازشناسی مفهوم انقلاب اسلامی

دوشنبه 1 خرداد 1396 12:02

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یادداشت ها ، انقلاب اسلامی ،

به قلم محسن دیناروند

بی شک انقلاب اسلامی یکی از مهم‌ترین رویدادهای عرصه تاریخ جهان است. رویدادی که در سرنوشت‌های ما اثرات فراوان و مهمی داشته است. برای شناخت یک انقلاب، اولین نکته‌ای که باید به آن پرداخت مسئله‌ی مفهوم آن است؛ که در اینجا برآنیم تا به شناخت درستر و دقیق تری از مفهوم انقلاب اسلامی دست یابیم.

اهمیت شناخت مفهوم انقلاب اسلامی در موقعیت ما از جهت است که پس از گذشت چندین دهه از این رویداد مبارک به نظر می‌رسد گروه‌های مختلفی که شاید در یک جبهه سیاسی قرار هم نگیرند در تلاش هستند تا مصادره انقلاب اسلامی یک تعریفی به نسل‌های امروز و فردای ما از انقلاب اسلامی بدهند که احیانا نه تنها ربطی به انقلاب عزیز ما ندارد که در تضاد با آن است، تعریفی که منفعت گروه سیاسی خود را در آن می‌توان جست؛ و همین امر امکان دوری، جدایی و یا ضدیت کاذب را با انقلاب اسلامی فراهم آورد. از آن جهت می‌گویم کاذب که اگر با مفهوم صحیح انقلاب اسلامی مواجه باشیم قطعا کمتر کسی از آن دوری خواهد گزید و بیشتر به آن گرایش و علاقه دارند.

از این جهت است که این حقیر به عنوان یک انقلابیِ جوان از نسل‌های امروز به دور از وابستگی‌های سیاسی به گروهای مرسوم امروز به منظور شناخت انقلاب اسلامی که به آن اعتقاد کامل دارم، می‌خواهم به بازشناسی مفهوم انقلاب اسلامی با زبانی ساده و دقیق و البته خلاصه بپردازم و امیدوارم گامی موثر در شناخت انقلاب اسلامی به خودم و هم نسلانم و جامعه ام بردارم.

برای شناخت مفهوم انقلاب اسلامی باید به ریشه‌های پیدایش آن، مبانی آن و روش پیدایش آن و نیز نحوه تداوم آن پرداخت.

مطالعه تاریخ انقلاب اسلامی به ما این نکته مهم را اعلام می‌کند که مهمترین ریشه پیدایش انقلاب نارضایتی بیش از حد از وضعیت کنونی جامعه در آن زمان است. چه چیز موجب این نارضایتی بزرگ شده است؟ آنچه مسلم است و پیداست این است که شاید علل اقتصادی تاثیرگذار بوده، اما قطعا دلیل اول، اصلی و مهم این نارضایتی‌ها نبوده است.

مقابله و ضدیت نظری و عملی پهلوی‌ها با مفاهیم، آموزه ها، فرهنگ، احکام و اخلاق و حتی ظواهر اسلامی چیزی نیست که بتوان انکارش کرد. این مقابله‌ها و ضدیت‌ها آنقدر آشکار بود که مفهوم حکومت طاغوت یعنی حکومت غیر خدا بر پیشانی رژیم شاهنشاهی بچسبد و این مسئله تا آنجا پیش رفت که ناضایتی‌ها به میدان عمل آمد و به اعتراض عمومی تبدیل شد و این اعتراض‌ها به انقلاب رسید چرا که فساد و ضدیت شاه با اسلام عزیز تا حدی بود که نمی‌شد به اصلاح آن پرداخت و نیاز به یک دگرگونی اساسی و جا به جایی در تمام ارکان قدرت احساس می‌شد.

بنا بر این می‌توان گفت که آن ریشه اصلی که درصد بیشتر و قابل توجهی از پیدایش انقلاب اسلامی را از آن خود کرده همین ضدیت و خالی بودن حکومتِ قبل از مفاهیم و معارف اسلامی است. از همین جا می‌توان دریافت که مبنا و اساس انقلاب بزرگ ما مبانی اسلامی است و دست بر قضا این امر آنقدر واضح و روشن است که حتی در آغاز راه نیز واژه‌ی اسلامی با انقلاب پیوند خورده است که می‌گوییم انقلاب اسلامی نه چیز دیگر.

گفتیم که مفاهیم، معارف، آموزه‌ها، احکام و اخلاق اسلامی اصلی‌ترین رکن انقلاب اسلامی را شکل داده است، اما در بین باید پرسید کدام اسلام؟ در طول تاریخ مسلمانان نگاه‌های متفاوت و حتی متضادی از اسلام داشته اند و لذا مهم است که دریابیم آن اسلامی که انقلاب عزیز ما به آن تکیه دارد کدام است؟ پاسخ به این پرسش به ما که ادامه دهنده‌ای این انقلاب هستیم کمک می‌کند به ما با استحکام، توجه و تلاش بیشتری در مسیر مانایی و تداوم انقلاب اسلامی گام برداریم و به پیش برویم.

شناخت اسلام ناب محمدی (ص) که اسلام انقلابی همین است می‌توند به ما کمک کند تا در پیچ و خم‌های مسیر گامی را به خطا نگذاریم و در راه‌های انحرافی و در دره‌ها و پرتگاه‌های سخت نیافتیم؛ و هر عملی را با این مبنا و میزان بسنجیم و مسیر درست را از غلط بشناسیم و مهمتر اینکه بشناسانیم.

اسلام ناب محمدی (ص)، اسلامِ تندروی نیست، همانطور که اسلامِ تفریط هم نیست. اسلامِ اعتدال است. اسلامِ خشونت نیست که اسلامِ مهرورزی است؛ اسلام تبعیض نیست که اسلامِ عدالت است، اسلام توزیع و گسترش فقر هم نیست که اسلام ثروتِ سالم است، اسلامِ فساد در همه ابعاد نیست که اسلامِ سلامت است در تمام زوایا؛ اسلام قدرت طلبی نیست و قدرت به هدف نگاه نمی‌کند که قدرت تنها و تنها وسیله‌ای است برای ضمانت اجرای مطلوب قوانین و برنامه‌های مفید برای جامعه. اسلامِ ناب، اسلام تفرقه نیست که اسلامِ وحدت است؛ اسلام ناب اسلامِ خودباختگی و وابستگی به بیرون چه غرب و چه شرق نیست بلکه اسلامِ خودباوری، پیشرفت و تعامل عزتمندانه و خرمندانه با دنیای خارج است. اسلامِ ناب، اسلامِ احترام به سلیقه‌ها و تفاوت هاست نه اسلام انحصار طلبی‌ها و خود خواهی ها.

نکته‌ی مهم اینجاست که توجه به این تفاوت‌ها می‌تواند انقلابیون راستین را از غیر آن جدا کند و هر حرکتی که در این مسیر نبود را به پای انقلابمان ننویسیم.

اگر کسی فساد کرد، تبعیض کرد، انحصار کرد، ظلم کرد و ... این‌ها نباید به پای انقلاب نوشته شود اگر بدانیم که انقلاب این نیست و انقلاب همان است که اسلام ناب محمدی هست.

انقلاب اسلامی چگونه متولد شد؟ با چه روشی؟ مردم ما در مقابل توپ و تانک و مسلسل‌ها و رگبار‌ها ایستادند، شکنجه‌های ساواک را و اخراج‌ها و ظلم‌ها را تحمل کردند، ولی از پای نایستادند و مقاومت کردند و پیش رفتند. انقلابیون دست به اسله نشدند، ولی دست به دست هم دادند و با وحدت در مقابل طاغوت ایستادند هم وحدت در مبانی و ایمان، هم وحدت در پیروی از رهبری و هم وحدت در اجتماع؛ و به این می‌گویند روحیه‌ی انقلابی.

نکته مهم دیگر در بازشناسی مفهوم انقلاب اسلامی و تفاوتش با سایر انقلاب‌های دیگر است، میل و گرایش مردم و انقلابیون به تداوم آن است. یعنی مانایی انقلاب اسلمی در طول تاریخ. به طوری که منِ جوان که سال‌ها بعد از آغاز انقلاب متولد شدم خود را انقلابی می‌دانم؛ و نسل‌های آینده هم همینطور. این امر در صوری ممکن است که انقلاب و انقبلابی گری را یک مسیر برای رسیدن به مقصدی بدانیم که آن مقصد همیشگی است لذا مسیرش هم همیشگی؛ لذا همیشه باید با فقر؛ فساد، تبعیض، ظلم، انحصار گرایی، تندروی و تفریط و .. مبارزه کرد و همیشه تلاش کرد به اسلام ناب محمدی برسیم. این تلاش هاست که به ما نشان می‌دهد تا چه مقدار انقلابی هستیم در حقیقت و یا چه مقدار دوریم از انقلاب؟

پس می‌توان به این تعریف از مفهوم انقلاب اسلامی رسید که: انقلاب اسلامی حرکتی مداوم با روحیه انقلابی در مسیر اجرای اسلام ناب محمدی (ص) در حکومت با حضور خود خواسته و آگاهانه مردم است.

برای خوانش همین مطلب در خبرگزاری محترم فرارو لطفا اینجا را کلیک کنید



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: انقلاب اسلامی ، یادداشت ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 1 خرداد 1396 12:05

عادت های بی حاصل

جمعه 22 اردیبهشت 1396 12:18

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: عترت و حدیث ، یادداشت ها ،

 

به قلم : محسن دیناروند

عادت کردیم به خیلی چیزها از جمله همینکه نیمه شعبانی از راه برسد و جشنی بگیریم و تبریکی بگوییم. عادت کرده ایم به اینکه جمعه ها بیایند و بروند و هی بگوییم این جمعه هم گذشت ولی نیامدی. عادت کرده ایم به اینکه بگوییم اللهم عجل لولیک الفرج و همین و دیگر هیچ. عادت کرده ایم به خیلی چیزهای دست بر قضا خوب. این ها که خوب است و عالی ، انچه که بد است همین عادت کردن هاست. عادت کردن به چیزهای خوب هم بد است. عادت کردن به انتظار هم فاجعه است.

انتظار فرج امام زمان(عج) از بالاترین زیبایی هاست و زندگی کسی که منتظر است نورانی ترین زندگی هاست، اما آنچه که ما را از این نورانیت دور و دور می کند همین عادت است. عادت بد است حتی خوبی ها.

سرانجام  این عادت ها به مقصد خوبی نمی رسد. عادت کرده ایم به حرف زدن درباره امام زمانمان(عج)، عادت کرده ایم به شعر گفتن ، نوشتن، جشن ها و کار های دیگری اما چون عادت کرده ایم ، باور نداریم آمدنش را و هی کار خومان را می کنیم و هی راه خودمان را می رویم بی توجه به اینکه امام زمانمان چقدر به کار ما رضاست و چقدر به ظهورش کمک می کند.

عادت کرده ایم به دعا برای سلامتی اش و آمدنش اما کاری که کار باشد برای ظهور مبارکش نکرده ایم ، درست به همین دلیل که عادت کرده ایم به نبودنش و توهم برداشته ایم که بی او می شود و می توانیم.

بعضی از ما حتی اگر امام زمان بیایید میگوییم نه! ما الان خودمان بلدیم کارها را و فعلا خودمان پیش می رویم، حالا بگذارید بعدا وقتی ما نبودیم و جهان را فساد گرفت تشریف بیاورید! ما الان هستیم!  گاهی می گوییم خودمان کارها را انجام می دهیم و به سامان می رسانیمشان و حالا که می توانیم اینگونه آرمانشهر بسازیم چه نیازی هست به منجی ؟ واقعا گاهی دچار این توهمیم. توهمی که نتیجه عادت کردن ما به مسئله ظهور است و باور نداشتن به آن در اعماق وجودمان ویا شاید خدایی ناکرده آگاهانه ...

اینگونه است که ما به مسئله ظهور جفا می کنیم، گاهی از آن هم برای تبلیغ در سیاست و تجارت استفاده می کنیم ، گاهی برای فریب، بله فریب ! اما اینکه نیاز امروز ما به ظهور است را باور نداریم و این اشتباه بزرگ ماست.

کاش پایان بدهیم به این عادت ها ی دست و پاگیرِ توهم زا ! کاش ایمان بیاوریم به اینکه هر لحظه که می گذرد از این جهان و هی پیر و پیرتر می شویم، محتاج تر و محتاج تر می شویم به  ظهورش.

کاش کارهایی بکنیم که برای آمدنش کار باشد و دست برداریم از این  تکرار های بی حاصل. برای آمدنش باید دست به کار بشویم هر چه زودتر که خیلی به آمدن حضرتش محتاجیم.

بیایییم ایمان بیاوریم به ظهور حضرت حجت(عج) و نیازمندی ما به آن...(ان شالله)

اینک باید از خودمان بپرسیم برای ظهور حضرتش(عج) حرف ها به کنار، چه کرده ایم؟ خودمان را برای ملاقتش آراسته ایم؟ خانه امان را برایش مرتب و مهیا نموده ایم؟


برای خوانش همین مطلب در خبرگزاری محترم الف  لطفا اینجا را کلیک کنید


برای مشاهده کانال تلگرامی من می توانید اینجا را کلیک کنید




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: مهدویت ، یادداشت ، نیمه شعبان ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 00:29



تعداد کل صفحات : 2 1 2