امام حسین(علیه السلام)

جمعه 31 شهریور 1396 16:57

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: عترت و حدیث ، عکس ها ،









دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 31 شهریور 1396 17:04

وقتی تقویم ها هم اشتباه می کنند!

چهارشنبه 29 شهریور 1396 02:12

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یادداشت ها ،

به قلم: محسن دیناروند


از شما چه کسی اول مهر ماه 1372 را دقیق به یاد دارد؟  فکر می کنم که همه ی آن هایی که مثل من اول مهر 1372 مصادف بوده با اولین روز حضورشان در اجتماع با برند دانش آموز، آن روز را دقیق یادشان هست و فراموش نخواهیم کرد این اول مهر اولی را حتی شاید بعد ها آلزایمر هم از پس این خاطره بر نیاید. اینطور نیست؟

بگذارید اعتراف کنم من آن روز از آن دسته دانش آموزانی بودم که گریه می کردم؛ هنوز آن کوچه ای که ختم می شد به مدرسه امان را یادم هست که از صدای گریه ی من پر شده بود. البته آن روزها مثل الان نبود که قبل از کلاس اول پیش دبستانی و مهد کودکی باشد و از این حرف ها که این روزها هست و بچه ها را آماده می کنند برای کلاس اولشان، نه! از این خبر ها نبود و اگر هم بود برای بالا شهری ها بودو نه برای ما!.

اما  بعد از آن بر خلاف آن گریه، یادم هست شدم دانش آموزی با برند شاگرد اول کلاس. راستش دیگر تا حالا هیچ اول مهری یادم نیست تا همین اول مهر چند سال پیش که رفتم سر کلاس نه این بار در جمع داش آموزان که اینک با برندی به نام معلم.

درست است که به جز اول مهر کلاس اولی ام هیچ اول مهری از زمان دانش آموزی ام  یادم نیست و فکر می کنم این وجه مشترک همه ما باشد اما باز هم همه ما یک خاطره مشترک از اول مهر هایمان داریم و آن اینکه زندگی برای ما تقسیم می شد به قبل از اول مهر و بعد از اول مهر.

سبک زندگی امان فرق می کرد با رسیدن اول مهر؛ و شاهد یک مدل از زندگی امان می شدیم که قبل از اول مهر نداشتیم. حالا درست است آن زمان ها اول مهر ما، همیشه از شنبه شروع می شد(یعنی اگر اول مهر می افتاد دوشنبه، ما از شنبه بعدش می رفتیم سر کلاس) ولی به هر حال اول مهر باز اول مهر بود و حال و هوای خاص خودش را داشت.

راستش یک وقتی فکر می کردم با این تغییر شرایط و امکانات، دیگر اول مهر برای بچه های امروزی مزه ندارد ولی راستش از وقتی سر و کارم افتاده با بچه های دانش آموز می بینم  و با تمام وجودم درک می کنم که الان هم اول مهر باز همان مزه خاص و خوش اول مهر آن زمان های ما را دارد حتی برای بچه های امروز. 

به نظر می رسد که همین مزه خوب اول مهر و تغییر سبک زندگی ما در همین روز که برای همه ما اتفاق می افتد حتی برای آن هایی که نه معلم هستند و نه دانش آموز و نه دانشجو و نه ولی دانش آموز باعث شده همه، اول مهر را یک روز مهم و شیرین بدانیم و به هم فرا رسیدنش را تبریک بگوییم بدون اینکه در هیچ تقویمی  در صفحه اول مهر نوشته شده باشد مصادف با آغاز سال تحصیلی جدید؛

شاید که نه، حتما برای همین اهمیت و شیرینی اجتماعی باشد  که اول مهر برای خودش همیشه اول مهر است یک برند معتبر بی توجه به همه ی تقویم ها که ثابت می کند تقویم ها هم اشتباه می کنند!





دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: اول مهر ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 29 شهریور 1396 02:14

نامه ای برای وزیر محترم آموزش و پرورش

سه شنبه 21 شهریور 1396 01:39

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: پیشنهاد ها ، دیگران ،


بسمه تعالی

خدمت استاد دانشمند و فرهیخته سید محمد بطحایی

وزیر محترم آموزش و پرورش

با سلام و احترم

به استحضار می رساند این حقیر به عنوان عضوی از فرهنگیان کشور از معرفی شما به عنوان وزیر آموزش و پرورش خرسند شدم و در یادداشتی که با تیتر«دفاع از وزیر پیشنهادی آموزش و پرورش» در خبرگزاری محترم فرارو با کد خبر  ۳۲۵۹۷۶ در مورخ 24/5/1396 منتشر شد، ضمن بیان دلایلی از نمایندگان محترم مردم در مجلس شورای اسلامی، خواستار رای اعتماد به آن جناب عزیز داشتم که خوشبختانه این مهم به سرانجام رسید و خوشبختانه امروز شاهد وزارت شما در آموزش و پرورش هستیم.

 ضمن تبریک، از این جهت که این حقیر به عنوان معلم همچون شما و سایر فرهنگیان عزیز و محترم دغدغه های فراوان در راستای اعتلا و رفع موانع ارتقای آموزش و پرورش دارم و از جهت دیگر   شما بر مساله خلاقیت و اهمیت آن در آموزش و پرورش تاکیدات فراوان دارید و این خود موجب خوشحالی است، پیشنهادی را خدمتتان ارائه می دهم.

اهمیت خلاقیت و نقش بسزای آن در پیشرفت، حل مشکلات و موفقیت هر مجموعه امری بدیهی است که خوشبختانه شما در راس آموزش و پرورش بر این مهم تاکید دارید و مشخص است دغدغه ای برای پرورش خلاقیت در مجموعه وزارت آموزش و پرورش دارید.

در همین راستا پیشنهادی که ارائه می دهم احیا و اصلاح نظام پیشنهادات در آموزش و پرورش است. امروز در عمل اگر پیشنهادی ارائه شود جایی برای ارائه، بررسی، تصویب و اجرا در مجموعه ندارد. سال های پیش در زیر مجموعه پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش، دبیرخانه نظام پیشنهادات فعالیت خود را آغاز نمود ولی مشخص است که سایت این نظام سایتی غیر فعال است که البته اگر هم فعال باشد برای فرهنگیان ناآشناست.

اساسنامه ی این نظام نیاز به اصلاح دارد به عنوان مثال در این اساسنامه، پیشنهادات در سطح استان ارائه می شود، در صورتی که قطعا پیشنهاداتی هست که در سطح ملی می توان به آن پرداخت یا حتی می توان در سطح یک مدرسه و یا یک کلاس هم پیشنهاد ارائه شود که جایی برای این سطوح هم دیده نشده است.

در این اساسنامه برای دریافت نوآوری ها و خلاقیت ها پیش بینی لازم دیده نشده، یا ایراد دیگر بر این اساسنامه مشکل بودن ارائه پیشنهادات است و درگیر کردن پیشنهاد دهنده با یک سری قواعد پیچیده و دست و پاگیر از حمله دیگر این ضعف هاست. از جمله دیگر این ضعف ها برمی گردد به پیشنهاد دهنده ها! در این اساس نامه اگر یک دانش آموز، ولی یا یک نفر خارج از آموزش و پرورش قرار باشد پیشنهادی بدهد جایی برای این کار و رساندن پیشنهادش به سرانجامی ندارد.  

از سوی دیگر یک دبیرخانه نمی تواند به طور ایده آل متولی امر پیشنهادات و خلاقیت ها باشد لذا پیشنهاد می شود ضمن اصلاح اساسنامه مذکور، جایگاه این نظام، از سطح دبیرخانه حداقل به اداره کل نوآوری و پیشنهادات آموزش و پرورش ارتقا یابد تا این اداره کل متولی جذب، بررسی، تصویب و اجرای پیشنهادات، نوآوری ها و خلاقیت ها در وزارت آموزش و پرورش باشد.

اینجانب از این طریق آمادگی خود را جهت تهیه اساسنامه و همکاری با آن وزیر محترم در این راستا اعلام می دارم. ضمن آرزوی موفقیت برایتان، امید است که نسبت به این پیشنهاد موافقت فرمایید.

 

با سپاس فراوان

محسن دیناروند

 

این نامه در سایت صدای معلم منتشر شده است . برای خوانش آن می توانید اینجا را کلیک کنید!



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 21 شهریور 1396 02:01

مسئولان حواسشان هست؟

دوشنبه 13 شهریور 1396 18:58

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: دیگران ،
گزارش ایران از سه خانواده دانش آموزان سانحه دیده هرمزگانی:
دور از خانه «شیوا مبینی» دختر ١٧ ساله مینابی که سه روز پیش در حادثه تصادف اتوبوس دختران فرزانگان جان داد ایستاده‌ام. هر چقدر هم که داغ سنگین باشد اما نمی‌توان در همان نگاه اول از شکل و شمایل خانه غافل شد. نه در دارد و نه پرده. نه چیزی که حائلی باشد بین محیط خانه با خارج از آن. محیطی که برای توصیف آن باید به دنبال کلمه‌ای جدید باشم تا نزدیک‌ترین معنا به خانه را پیدا کند.
 
به گزارش ایران، همین دو اتاق ۶ متری و حیاطی کوچک شده محل رفت و آمد و جمع شدن داغداران است. این خانه کوچک چطور می‌تواند این حجم از غم به این بزرگی را در خود جای دهد؟ خانه شیوا و ۴ خواهر و برادرش حالا بیش از همیشه میزبان زنان فامیل است که با چادر بندری سیاه و سفید آمده‌اند و با کل کشیدن به پیشواز هر تازه وارد می‌آیند. اینجا کل کشیدن نشانه مهمی است؛ وقتی جوانی می‌میرد هر کس وارد خانه شود با این کار به پیشواز او می‌آیند.
 
مادر اما بی‌توجه به میهمانان گریان و پریشان گوشه حیاط نشسته و چشم‌هایش خیابان را می‌پاید. می‌گویند مادر شیوا از صبح روزی که خبر کشته‌شدن دخترش را شنیده همین جا نشسته و تکان نمی‌خورد. او هنوز باور نکرده دختر ۱۷ ساله‌اش دیگر به خانه بر نمی‌گردد. مدام به دختران دیگرش می‌گوید، خواهرتان در راه است. «دخترم بر می‌گرده اون بدون اجازه من جایی نمیره.»
 
اینها را با صدای بم گرفته زیر لب می‌گوید: «هی مادر... هی... شیوا...» نگاهی به من می‌کند رویش را بر می‌گرداند گونه‌هایش قرمز شده و مداوم برسینه‌اش می‌زند: «یعنی شیوا مرد... به همین سادگی....»
 
همه فامیل شیوا حضور دارند و تا می‌خواهم حرفی بزنم یکی از عموهایش به من حمله می‌کند و با صدای بلند می‌گوید: «به چه حقی اینجا آمدی؟ به چه حقی راننده خواب آلود برای اتوبوس انتخاب کردین؟ چرا شب توی جاده راه افتادن؟ چرا پلیس راهنمایی و رانندگی راننده‌های خسته‌رو جریمه نمی‌کنه؟ چرا از شون نمی‌خواد که دیگه رانندگی نکنند. حتماً باید یک نفر بمیره تا بفهمن» دیگری که خاله‌اش است با صدای گرفته و چهره‌ای بی‌تاب، بی‌رمق می‌گوید: «فکر کنید دختر خودتونه، اصلاً براتون مهمه که این دختر مرده. هیچ کس براش مهم نیست.» پدرش خودش را به من می‌رساند؛ سر تا پایش مشکی است آنقدر گریه کرده که دیگر چشم‌هایش رمقی ندارد: «به خدا رضایتنامه نداشت. مربی‌هاش بدون اجازه شیوا را بردند. چطور باید پیگیری کنم؟ مادرش و خودم رضایتنامه‌ای امضا نکردیم.»
 
غوغایی برپا شده هرکس چیزی می‌گوید، هرکس خواسته‌ای دارد وقتی که می‌فهمند که خبرنگارم همه‌شان به سمتم می‌آیند و می‌گویند از نداری، محرومیت و درد و رنج خانواده شیوا بنویسم تا وزیر آموزش و پرورش یا رئیس جمهوری بخواند و بفهمد که اینها چطور روز و شب می‌گذرانند.
 
عمه شیوا دستم را می‌گیرد و به داخل خانه می‌برد. دو اتاق کوچک که با پول کارگری به تازگی پدر برای بچه‌هایش ساخته است وسط اتاق را با یک چادر رنگی دو قسمت کرده‌اند مردها آنطرف نشسته‌اند و زن‌ها این طرف چادر. چند موکت پاره و یک آشپزخانه محقر همه دارایی پدر و مادر شیوا است.
 
پدرش می‌گوید که پول ندارد دیوار بزند. کارگر است و ماهی کمتر از ۵۰۰ هزار تومان درآمد دارد. با همین پول کارگری شیوا را بزرگ کرده. می‌خواست دختر‌ها درس بخوانند تا کمک خرجش شوند اما اجل به شیوایش مهلت نداد. مدام در بین حرف‌هایش عذرخواهی می‌کند.
 
به خاطر همین خانه محقرش و اینکه پولی ندارد تا از میهمان‌هایش پذیرایی کند. مناعت طبع آنها باورنکردنی است. پذیرایی عزای شیوا فقط با آب است: «با تمام نداری‌ام خواستم شیوا درس بخونه، درس خوندن رو دوست داشت. خواستگار داشت اما می‌گفت بابا شوهر نمی‌کنم. من می‌خوام دکتر بشم کمک خرجت می‌شم. بابا یک روز ما هم پولدار می‌شیم تو کارگری نمی‌کنی.»
 
اینها را می‌گوید واشکش سرازیر می‌شود: «شرمنده‌اش شدم. به خاطر خیلی از شب‌هایی که گرسنه خوابید، به خاطر بی‌پولی‌ام. همین هفته پیش بود که گفت بابا می‌خوای برم بندرخونه مردم کار کنم.» سرش را تکان می‌دهد و بلند می‌شود به فامیلش نگاه می‌کند برایش انگار هیچ چیز مهم نبود فقط از نداریش می‌گفت، از محرومیتی که او به دخترانش تحمیل کرده: «دخترم خیلی با استعداد بود اما من پول نداشتم بدم تا کلاس نقاشی و خیاطی بره. ای کاش من می‌مردم. چرا کاری نکردم که با حسرت نمیره.»
 
حرفش نیمه‌کاره می‌ماند و به مادر شیوا نگاه می‌کند وقتی پای حسرت‌ها و آرزوهای شیوا می‌شود مادر جیغ می‌‌زند و به صورتش چنگ می‌کشد. «حسرت یک رستوران به دل دخترم موند. می‌دونی نخوردن و نداشتن یعنی چه. یک نون رو چند قسمت کردم و بزرگشون کردم حالا می‌گن مرد. حالا کی مسئول مردن شیواست؟ چرا کسی نمی‌یاد حرفم رو بهش بزنم. اون مسئول آموزش و پرورش کجاست. ۳ روزه دخترمون مرده کسی نبوده بگه شما چتونه. چی می‌خواین؟ اصلاً ببخشید دخترتون رو بردیم.»
 
یکی از میان جمع فریاد می‌زند: «فقیر که باشی عزت و آبرو هم نداری. به خاطر این نیامدن که فقیریم. آدم فقیر هر جا بره کسی قبولش نمی‌کنه.» گفتند که او خواهر شیوا است. نایی برای بلند شدن ندارد چشم‌هایش از بس اشک ریخته باز نمی‌شود.
 
رو به من می‌کند و می‌گوید: «هر دفعه که می‌خواستن بچه‌ها رو به اردو ببرن زنگ می‌زدن و اجازه می‌گرفتن اما این بار زنگ نزدن. ما اصلاً رضایتنامه امضا نکردیم. اصلاً مسئولان نیومدن که ما ازشون بپرسیم که چرا بدون اجازه شیوا رو بردن. چرا کسی نمی‌یاد حال مار و بپرسه. چرا جون آدم برای اینها ارزشی نداره. خانم من رفتم آموزش و پرورش مطمئن شم که خواهرم نمرده. معاون آموزش و پرورش میناب به من می‌گه متأسفم شیوا جزو کشته شده‌هاست. آخه این جوری خبر می‌دن. شما مگه خودتون بچه ندارین... ما رفتیم داراب یه نفر از مسئولان نیومده بود حال مارو بپرسه. فقط کنار مصدوم‌ها بودند اصلاً کشته شده‌ها را انگار فراموش کرده بودند. من اما ولشون نمی‌کنم. از خون خواهرم نمی‌گذرم اینقدر پیگیر می‌شم تا دختر دیگه‌ای نمیره.»
 
خانه مهرنوش ناصری
حال و روز خانواده مهرنوش هم مثل خانواده شیواست. با این تفاوت که در خانه نوساز مهرنوش فقر حرف اول را نمی‌زند. در خانه مهرنوش خبری از نداری، نخوردن و نداشتن نیست. مهرنوش هرچه خواسته پدر برایش خریده اما مرگش تاب و توانی برای خانواده نگذاشته. مادر مهرنوش بیماری قلبی دارد. او گوشه‌ای از اتاق بیهوش افتاده و تنها خواهرش هم آنقدر بی‌حس و رمق است که نای حرف زدن ندارد.
 
به سختی حرف می‌زند و از من می‌خواهد تا از بی‌مسئولیتی آموزش و پرورشی‌ها بنویسم: «چرا باید ساعت ۱۲ حرکت می‌کردن؟ چه کسی اجازه حرکت رو توی اون ساعت داده بود. خواهر من چه گناهی داشت. مسئولان چرا نمی‌یان به ما توضیح بدن چی شده که اتوبوس چپ کرده؟ هیچ‌کس براش مهم نبود. فقط به حال مصدومان رسیدن. خواهرم کیف و کتاب خریده بود. کتاب‌هاش رو جلد کرده بود می‌خواست مهر بره مدرسه...»
 
گریان و بی‌تاب ادامه می‌دهد: «چند ماه دیگه عروسیم بود؛ رفته بود کلاس حنا می‌خواست دستم رو حنا بزنه. ساعت ۴تصادف میشه ساعت ۹ جرثقیل می‌یاد تا اتوبوس رو بلند کنه. بچه‌ها می‌گن مهرنوش نیم ساعت زیر اتوبوس کمک می‌خواست کسی نتونست کمک کنه جونش در رفت. رفتیم داراب از هر مسئولی پرسیدیم چرا این اتفاق افتاد کسی جواب نمی‌داد انگار نه انگار خواهرم مرده. تازه وقتی بردن برای شناسایی؛ پدرم اصلاً نتونست مهرنوش رو شناسایی کنه آنقدر صورت‌ها زخمی شده بود که قابل شناسایی هم نبودن ما خودمون مهرنوش را با ۴ نفر اشتباه گرفتیم.»
 
خانه محدثه شب راه
راهی خانه محدثه در شهسوار میناب می‌شوم. روستایی دورافتاده که محدثه به همراه پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می‌کنه. در این روستا تا نام خانوادگی شب‌راه را از بومی‌ها می‌پرسم سری تکان می‌دهند و آهی می‌کشند: نرسیده به بن‌بست خاکی خونه محدثه است. به خانه سیمانی که پیرمردی سن و سال‌دار جلو درش نشسته است، با دست اشاره می‌کند که داخل شوم. همین‌که وارد می‌شوم چند زن سن و سال‌دار دور و برم را می‌گیرند و می‌گویند: شما از کجا آمدید: «شما دکترین؟ شما از محدثه خبر دارین. معلمین؟»
 
عمه‌های محدثه از بندرعباس به شهسوار آمده‌اند تا از حال و روز برادرزاده باخبر شوند. یکی‌شان محکم دستهایم را می‌گیرد و داد می‌زند: «تو رو خدا کمکم کنید بد زخمی خوردیم. دست و پای برادرزاده‌ام قطع شده. نه دست داره نه پا... چیکار کنیم. شما می‌تونید صحبت کنید که دست و پای برادرزاده‌ام رو پیوند بزنند. به کی بگم من هیچ‌کس رو نمی‌شناسم.»
 
همین‌طور تکرار می‌کند و گریه می‌کند بعضی از جمله‌ها را نمی‌فهمم. با لهجه حرف می‌زند. آرام‌تر که می‌شود گوشه حیاط می‌نشیند و از حال و روز محدثه می‌گوید. برایم می‌گوید محدثه یک ساله بوده که مادرش به خاطر بیماری سرطان سینه جان می‌دهد و محدثه در کنار پدربزرگ و مادربزرگ ۱۷ ساله می‌شود.
 
از روزهای سختی محدثه می‌گوید: «وقتی که بچه بود پدرش زن گرفت و زنش هم قبول نکرد محدثه رو بزرگ کند. محدثه توی همین روستا موند وخیلی سختی کشید. پدرم که مالی نداره با کمک من و بقیه عمه‌هاش درس خوند، می‌خواستیم شوهرش بدیم اما موافقت نمی‌کرد، می‌گفت می‌خوام درس بخونم دکتر بشم، علوم تجربی می‌خواست بخونه. ای کاش شوهرش داده بودیم، درس بدبختمون کرد. درس خوندنش هم کلی هزینه داشت. باباش راننده تاکسی هست اینجا که کار نیست. یک وقت‌هایی پول داشت خیلی وقت‌ها هم نداشت. من پول می‌دادم خاله‌هاش پول می‌دادن. بابام پول یارانه رو می‌گرفت تا محدثه درس بخونه.»
 
هنوز وضعیت مصدومیت محدثه روشن نشده است. یک دست و یک پایش قطع شده و پدرش به بیمارستان داراب رفته. پزشکان از او خواسته‌اند رضایت بدهد تا به دلیل جراحت شدید پای محدثه را هم قطع کنند اما هنوز رضایت نداده. سرنوشت دختری بدون دست و پا در روستایی دورافتاده چه خواهد شد؟ مسئولان حواسشان هست؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 13 شهریور 1396 19:02

باز هم از بهانه ها برای امام زمان(عج)

شنبه 11 شهریور 1396 23:30

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: دیگران ، عترت و حدیث ،

یا الله

با سلام و احترام

 اینک  شعری با عنوان مسیحای عدالت از باز هم  از کتاب بهانه ها، شعری از خانم پروانه نجاتی تقدیم به مولا امام زمان (ع)

 

به اسکنر بگو تاریخ در زندان نمی ماند

زمین هم در مدار بسته طغیان نمی ماند

به اسکندر بگو آینده از آن ضعیفان است

کمند بردگی بر گردن انسان نمی ماند

بدون شک به پایان می رسد روز زر و تزویر

مسیحای عدالت تا ابد پنهان نمی ماند

بساط ظلم روزی از جهان برچیده خواهد شد

در آفاقاش اثر از خانه شیطان نمی ماند

ستم در تار و پود زندگانی رنگ می بازد

به کام قرن، این اندوه بی پایان نمی ماند

برای عشق ورزیدن زمین آماده خواهد شد

دلِ افسرده ای در این غریبستان نمس ماند

هوای مهربانی قلعه ها را فتح خواهد کرد

و اوضاع زمین اینگونه بی سامان نمی ماند

کلام وحی در آتش شکوفا می شود بی شک

غبار قهر بر آیینه ی قران نمی ماند




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 11 شهریور 1396 23:31

بهانه ها را بخوانید

شنبه 11 شهریور 1396 15:20

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: پیشنهاد ها ، دیگران ،
یا الله
با سلام
در شعر سخت گیرم، هر شعری به دلم نیست. کتاب شعری را خواندم که برایم بسیار قابل پسند آمد. دلم نیامد معرفی اش نکنم.




زمین ز بتکده ها پر شده است ابراهیم

دوباره دور تفاخر شدست ابراهیم

گرفته هرز تجمل خصار حوصله را

که نان سادگی آجر شده است ایراهیم

دمیده بر ریه‌ی شهر دود تلخ ریا

و روزگار تظاهر شده است ابراهیم

مذاق اهل محبت در این زمانه بد

اسیر طعم تکاثر شدست ابراهیم...

چه زود گم شده در کوچه های عادت، عشق

 زمین دچار تفر شده است ابراهیم

ببین توعزت لات و منات و عزی را

تبر ز دست تو دلخور شده ست ابراهیم

تبر به دوش چرا از سفر نمی آیی؟

زمین ز بتکده ها پر شده است





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 11 شهریور 1396 23:30

چه باید کرد؟

یکشنبه 5 شهریور 1396 13:16

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: عکس ها ، دیگران ،

این عکس ها نه افغانستان است و نه پاکستان و نه هیچ جای دیگری جز ایران! آن هم در سال 1396خورشیدی! عکس ها را هم رسانه های آن ور آب و معاند منتشر نکرده اند ! کار ، کار خودی های خودمان است! خبرگزاری فارس!
چه کسی مسول است؟ چه باید کرد؟





برای مشاهده تصاویر در خبرگزاری محترم فارس لطفا اینجا را کلیک کنید



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 5 شهریور 1396 13:22

نذر سر

شنبه 4 شهریور 1396 01:44

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: عکس ها ، شعر ها ،
تقدیم به شهدای مدافع حرم



برای دریافت عکس در ابعاد اصلی لطفا به ادامه مطلب بروید

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 4 شهریور 1396 01:53

یک کار پسندیده

سه شنبه 31 مرداد 1396 02:54

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یادداشت ها ، هنر و ادبیات ، دیگران ،


به قلم: محسن دیناروند

آخر شب بود، کانال های تلویزیون را زیر و رو می کردم که روی شبکه آی فیلم ایستادم. یک فیلم قدیمی را داشت کار میکرد. سه بچه در هشت ، نه سال که دوست بودند و دست بر قضا همسایه.

می گویند برای جذب مخاطب هر کانال چند ثانیه ای بیشتر وقت ندارد، این فیلم کار خودش را کرد و نشستم تا تهش را دیدم، هم بازیگرانش و هم داستانش و هم کارگردانی اش.

مشخص بود که داستان فیلم در هر قسمت متفاوت است و بر اصل یادگیری و یاددهی برای کودکان بنا نهاده شده و در این قسمتش که دیدم  قرار بود این سه کودک برای معلمشان یک انشاء بنویسند.

موضوع انشاء «یک کار پسندیده» بود. حالا بچه ها ی فیلم در حال و هوای کودکی اشان دست به کارهای به فکر خودشان پسندیده ای می زدند تا آن را برای آقا معلمشان بنویسند. از کمک اجباری به پیرمردی که نمی خواست از خیابان عبور کند تا آموزش شنا به طوطی! از ریختن آب در پلو برای اینکه نسوزد تا زیاد کردن شعله زیر خورشت تا زود جا بیافتد! از خوردن تنقلات فاسد برای کمک به پیرمرد فروشنده و مسموم شدنشان تا کمک کردن به بی بی خانم در آوردن زنبیل به خانه و عیادت از بیمار و خوبی دیگران را دیدن .

این بچه ها همه کار کردند، خودشان را به آب و آتش زدند تا مفهوم کار پسندیده را به ما به عنوان کودک بیاموزند و چه خوب از عهده این کار برآمدند. یک فیلم جذاب، دیدنی و آموزشی و در عین حال سرگرم کننده که خوب توانسته بود مثل منی را به تلویزیون میخکوب کند.

حتما برای شما جذاب است که بدانید این فیلم نامش «در خانه» است و جذابتر هم می شود وقتی که بدانید سال تولیدش 1365 است.

خوشحال شدم که تلویزیون ما و جامعه هنری ما در سال در دهه ی شصت یک فیلم با این قدرت فوق العاده اش ساخته است . از این دست فیلم ها هم که در در میان آثار هنری ما خوشبختانه کم نیست.

اما این سکه ما فقط روی خوشحالی نداشت که متاسف هم شدم برای انچه که در دهه ای که به شدت کودکان ما نیاز به آموزش ، یادگیری و کسب مهارت های زندگی را دارند برنامه های کودک ما پر شده از آواز و بزن و بکوب و خاله ها و عمو هاییی که خودشان هم نمی دانند چه برسد به آموزش به کودکان. از کودکی فقط ین را یاد گفته اند که دهنشان را کج و کوله کنند و دیگر هیچ.البته از کسی که با جسم بیمار یا از دست رفته پدرش سلفی می گیرد چه انتظار که احترام به پدر و مادر را بیاموزد؟

اینکه بعد از دو سه ساعت آواز و اگر غلو نباشد رقص،  یک شعر برای امام زمان(عج)  خوانده شود و صلوانی گفته شود ، این کار به تنهایی دل هیچ معصومی (ع) را شاد نمی کند که کلاه سر دین نمی توان گذاشت!

ما در حوزه کودکان و نوجوانان نه به تاسیس شبکه محتاجیم که این شبکه ها خود این کودکان را از خانواده گرفته و دور کرده ، همینکه بچه ای ساعت ها پای شبکه ای باشد ، این خودش از دست رفتن اوست.و نه به شوی خاله ها و عموها که به ساختن «در خانه ها» زیادی این روزها محتاجیم. کاش تلویزیون ما این مهم را دریابد و به این سمت و سو برود . و اگر این مهم اتفاق بیافتد قطعا یک کار پسندیده ارزشمند و آینده ساز برای جامعه ی ما خواهد بود.

برای خوانش همین مطلب در خبرگزاری محترم فرارو لطفا اینجا را کلیک کنید 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 4 شهریور 1396 19:51

شهادت امام جواد(علیه السلام) تسلیت باد

سه شنبه 31 مرداد 1396 01:09

نویسنده : محسن دیناروند



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 31 مرداد 1396 01:13

در دفاع از وزیر پیشنهادی آموزش و پرورش

دوشنبه 23 مرداد 1396 23:32

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یادداشت ها ، پیشنهاد ها ، گوناگون ، دیگران ، خبرها ،

یا الله

به قلم: محسن دیناروند

با توجه به ضرورت بحث لازم به نظر می رسد که بی مقدمه به مصاحبه ی جناب بطحایی وزیر پیشنهادی آموزش و پرورش با روزنامه ایران اشاره شود که این وزیر پیشنهادی گفته است:« به این نیت آمدم که اضطراب را از آموزش و پرورش محو کنم؛ استرسی که خانواده‌ها برای ثبت‌نام دانش‌آموزانشان دارند، اضطرابی که معلمان و مدیران برای معیشتشان دارند. امیدوارم بتوانم این کار را انجام دهم.»

نکته اول در مورد این سخن این است که:  برای اولین بار است که یک وزیر پیشنهادی ، چنین سخنی را با این صراحت بیان می کند و این امر خود نشان مبارکی است که اولین گام برای اصلاح هر امری پذیرش نقاط ضعف آن است. و واقعا چه ضعفی برای آموزش و پرورش بالاتر از همین اضطراب های ریز و درشتی که درگیر آن ها ییم. 

نکته دوم  را می توان اینگونه برشمرد که بیان این سخن  این را نشان می دهد که جناب بطحایی از بدنه ی فهیم آموزش و پرورش است و نه آنکه از جای دیگری از جمله دانشگاه آمده باشد و خود تمام این اضطراب ها را دیده، چشیده و تحمل کرده و اینک بر این قصد است با تکیه بر وزارتش به حل آن بپردازد.

نکته سوم این سخن درک دقیق تمام اضظراب هاست. بدیهی است برای محو کامل این اضطراب ها لازم است آنها را به طور دقیق بشناسیم و سپس برای حل آن ها با بررسی و برنامه ریزی و مدیریت مطلوب رو به محو آنها نهاد .

اضطراب های درون آموزش و پرورش در یک مورد و دو مورد خلاصه نمی شود، باید آرام آرام به حل آن ها  پرداخت و محو آن ها دور از دسترس نیست. فقط به شرطی که بخواهیم  و کسی در راس وزارت قرار بگیرد که هم درک کند این ناخوشی ها را و هم راه بلد ماجرا باشد.

معیشت معلمان، تبدیل وضعیت نیروهای پیمانی به رسمی، امتحانات ، کنکور، کمبود نیروی انسانی، هدایت تحصیلی، ساماندهی نیروی انسانی، تامین منابع مالی و بسیاری از دیگر اضطراب های اموزش و پرورش ماست که وزیر محترم پیشنهادی آنها را دقیقا می داند و مقصدش را آنطور که اعلام کرده محو همه ی آنهاست و چه چیز بهتر از این؟

و نکته مهم در باب این گفته جناب بطحایی این است که به نظر نگارنده اگر وزیر پیشنهادی به جز بیان همین اضطراب ها و هدفگذاری اش در جهت محو همه ی آن ها که نشان از درک عمیق وی از تمام مسائل آموزش و پرورش است ،مطلب دیگری بیان نمی کرد ، می تواند دلیل محکمی برای رای اعتماد به ایشان باشد. 

دومین خوبی جناب آقای بطحایی که او را قابل دفاع کرده است تجربه فراوان آموزش و پرورشی وی در سطوح مختلف اینحوزه  است . وی از بدنه آموزش و پرورش است و به این امر افتخار می کند و نه تنها برای فخر خود را به دانشگاه منتصب می کند که برای ارتقای جایگاه آموزش و پرورشی ها خود را برآموده از این خانواده بزرگ می داند.

سومین علت دفاع از ایشان برای وزیرشدنش ، نگاه تحول خواهانه ایشان است در پیشبرد اهداف متعالی آموزش و پرورش است. ایشان در مصاحبه اش با روزنامه ایران گفته است: «مهم‌ترین مشکلی که ما در آموزش و پرورش داریم نگاه سنتی در اداره وزارتخانه است. پرسنل این وزارتخانه باید ایمان بیاورند که روش اداره وزارت آموزش و پرورش باید متحول شود.».

وی بیان داشته که«روش های خلاقانه و تحول افرین را در فرآیندها، سازوکارها و اداره آموزش و پرورش» به کار خواهد گرفت. و اینک در وضعیت کنونی ما چه چیزی بیشتر از تحول آفرینی در امور مذکور مورد نیاز و احتیاز ماست؟

دلیل دیگر که جناب آقای بطحایی را قابل دفاع نموده است کارایی وی در عین بی حاشیه بودن ایشان است. بر همگان روشن است برای اینکه یک مدیر بتواند برنامه های خود را عملی کند لازم است در کنار کارایی اش مدیری بی حاشیه باشد ،  و این دقیقا همین ویژگی هست که وزیر پیشنهادی آموزش و پرورش دارد.

همخوانی برنامه های ایشان با سند تحول بنیادین آموزش و پرورش به عنوان سندی بالادستی از دیگر عوامل مهم دفاع از ایشان برای وزیر شدن است چرا که اینگونه وی راه خود را به طور شفاف بیان داشته و مسیر و هدف های متعای خود را روشن نموده است.

بنا براین به نظر می رسد رای اعتماد نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی به جناب اقای بطحایی می تواند فرصتی را در اختیار دولت محترم دوازدم قرار دهد که بتواند با همکاری همگانی، رضایت فرهنگیان فرهیخته، دانش آموزان عزیز، اولیا ی محترم، کارشناسان و منتقدان دلسوز حوزه آموزش و پرورش را فراهم آورند(ان شاالله)

 

برای خوانش همین مطلب در خبرگزاری محترم فرارو لطفا اینجا را کلیک کنید




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: وزیر آموزش و پرورش ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 مرداد 1396 13:25

تقدیر و تشکر

سه شنبه 10 مرداد 1396 11:58

نویسنده : محسن دیناروند
بسمه تعالی
با سلام و احترام
پس از ادای سپاس ویژه ی ذات اقدس الهی، و تبریک عید میلاد امام رضا(علیه السلام) و دهه ی کرامت، از همه ی همکاران ارجمند و دوستان خوبم بابت بذل محبتشان به این حقیر به عنوان شاگرد و برادر کوچکشان از جهت کسب مقام  برتر کشوری در جشنواره ی ملی الگوهای برتر تدریس تفکر سپاس فراوان داشته باشم و برای ایشان آرزوی بهترین موفقیت ها و شادکامی ها در پناه الطاف الهی را دارم.

برادر و همراه کوچک شما
محسن دیناروند




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 مرداد 1396 00:12

ولادت حضرت معصومه(س) و روز دختر مبارک باد

دوشنبه 9 مرداد 1396 11:36

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: عکس ها ،


با سلام.
بابت تاخیرم در این باب معذرت می خواهم.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 مرداد 1396 11:40

شهادت امام صادق(علیه السلام) تسلیت باد

چهارشنبه 28 تیر 1396 11:03

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: عترت و حدیث ،

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 تیر 1396 11:07

نظر شما چیست؟

سه شنبه 27 تیر 1396 14:23

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یادداشت ها ،
 

به قلم :  محسن دیناروند؛

 فیلم خط ویژه شاید یک فیلم ایده آل نباشه ولی فیلمی نیست که پس از دیدنش پشیمان بشوید که وقتتان تلف شده، فیلم قابل تماشایی ست به هر حال.

در ادامه چند سکانس از فیلم را برایتان می‌آورم و نظرتان را درباره‌اش را بگویید. لطفا رک و بی‌مصلحت. راستی پیشنهاد می‌کنم اگر فیلم را ندیده‌اید برای دیدن فیلم وقتی بگذارید.

سمیرا با بازی هانیه توسلی و کاوه با بازی هومن سیدی (خواهر و برادر) برای نجات دوستانشان که در حال فرار از دست محتشم که وام ده میلیاردی‌اش را با رانت گرفته، هستند یک ماشین عروس را می‌دزدند.

دوستانشان را سوار می‌کنند و از دست محتشم فرار می‌کنند. ادامه سکانس توی ماشین:

شاهین (با بازی میلاد کی مرام): ببین! دمتون گرم بچه‌ها، نیومده بودین گرفته بودنمون، عجب ماشینی منوچ!

منوچهر (با بازی محسن کیایی): این ماشین رو از کجا آوردین؟

کاوه: (با اشاره دست به هانیه توسلی) سر راه خریدتش خانم.

منوچهر: تیکه ننداز، می‌گم این ماشین رو از کجا آوردین؟ آدم ماشین عروس می‌دزده؟

شاهین: چه فرقی می‌کنه تو این وضعیت؟

منوچهر: حرف مفت نزن شاهین، فرق می‌کنه، خانم نگهدار

سمیرا: چی؟

فریدون (با بازی مصطفی زمانی): برو سمیرا

منوچهر: کَری؟ می‌گم نگهدار

فریدون: (در حالی که منوچهر را می‌زند) با زن من درست صحبت کن.

شاهین: چرا می‌زنیش؟ چیه؟

فریدون: چی می‌گی تو؟

منوچهر: (چک میلیاری را از جیبش بیرون می‌آورد) من اینو می‌ندازم بیرون.

اینو می‌ندازم بیرون.

سمیرا: اِ دیونه!

فریدون: خیلی خب، خیلی خب، سمیرا نگهدار، نگهدار

سمیرا: خیلی خب، باشه نگه داشتم، بیا

سمیرا ماشین را نگه می‌دارد و شاهین پیاده می‌شود و همه دوستاش هم به دنبال او پیاده می‌شوند.

شاهین: کجا می‌ری حالا؟

منوچهر جواب نمی‌دهد.

شاهین: مگه با تو نیستم؟

سمیرا به شاهین: این رفیقت روانیه؟

شاهین رو به روی منوچهر: چه مرگته تو؟ چته؟

منوچهر: من چند وقت دیگه عروسیمه، اگه ماشینمو شب عروسی بزنن چی می‌شه؟

شاهین: مزخرف نگو، واسه چی قضیه رو شخصیش می‌کنی؟

منوچهر: شخصی چیه؟ یادت نمی‌اد واسه خواهرت چقد گشتیم تا یه ماشین جور کنیم؟

شاهین: خیلی خب حالا، نمی خواد تو جمع آبروریزی کنی حالا.

منوچهر: آقا فک کردی یه ماشین دزدی رفت؟ گند زدین به زندگی یارو رفته.

شاهین: اصلا هر چی. واسه چی چک رو گرفتی بیرون؟ مگه ما بدهکار نیستیم؟

منوچهر: اصلا تا ماشین رو بر نگردونین من چک رو نمی‌دم.

فریدون به شاهین: استاد! اقا! تو چه مرگته؟ من سیستم مغز تو رو نمی‌فهمم.

فریدون رو به شاهین: بابا تو که رفیقشی یه چیزی بهش بگو.

شاهین با اشاره به منوچهر: راس می‌گه خب، من از این بعد بهش نگاه نکرده بودم، داره انسانی حرف می‌زنه، انسان نیستی تو؟

سمیرا: خیلی خب. حق با شماست، من می‌فهمم الان گند زده شده تو عروسی دخترِبدبخت، ولی ما وقت نداریم، نمی‌تونیم برگردیم، من می‌گم ماشینو بذاریم همینجا، پلیس می‌اد بهشون می‌ده.

منوچهر: نه! نه! ماشین رو باید برگردونید.

سمیرا: آخه نمی‌شه

کاوه سمیرا را از جمع کنار می‌کشد و به او می‌گوید: بابا تو اینا رو نمی‌فهمی؟

سمیرا؟ خب چیکار کنم؟

کاوه: سوییچ رو بده من، بردارم ببرم بدم بهشون

سمیرا: سوییچ رو ماشینه

کاوه: الان پلیس می‌اد، این چه وضعیه؟ شک می‌کنه بهمون.

سمیرا: خب چی کار کنم؟

کاوه: موبایلتو بده من ماشینو بردم اونجا بهتون زنگ بزنم.

کاوه به فریدون: فقط آدرس مهتابو بهم بده، من آدرسشو ندارم (مهتاب نامزد کاوه بوده)

فریدون: چه غلطی داری می‌کنی؟

کاوه: یعنی چی چه غلطی داری می‌کنی؟ شما هم یک تکسی بگیرید برید بقیه کار‌ها رو انجام بدید دیگه.

منوچهر: آقا سهم ما رو بدین....

 

فریدون: آدرسشو ندارم

کاوه: یعنی چی ندارم؟

فریدون: خب بذار بعدا برات توضیح می‌دم.

سمیرا: کاوه جان یه لحظه گوش کن به من، وسط این ماجرا که نمی‌تونی بری سراغ مهتاب. شاید آدرس محل کارش عوض شده باشه، ما که نمی‌دونیم.

کاوه: مگه دیونه اس هی آدرشو عوض کنه؟ اصلا چرا خطش خاموشه؟‌ها؟

سمیرا: ما که ازش خبر نداریم

کاوه: چرا هی آدرسشو عوض می‌کنه؟ خطشو می‌سوزونه؟ یه چیزی شده نمی‌خواید به من بگید.

فریدون: بابا دختره پرید رفت.

سمیرا: فریدون!!

فریدون: بابا داره گند می‌زنه به همه چی؟

کاوه: من دارم گند می‌زنم به همه چی؟

فریدون: خفه! گوش کن. تو زندون بودی، مهتاب ازدواج کرده، شوهر داره، رفت، بفهم

همه ساکت می‌شوند.

سمیرا: کاوه جان!

کاوه با سکوت می‌رود سوار ماشین می‌شود و سمیرا هم می‌رود و برای کاوه توضیحاتی می‌دهد. و کاوه ماشین را بر می‌گرداند.

بعد از چند سکانس دیگر باز هم باند محتشم برای گرفتن این چند نفر دنباشان می‌روند و آن‌ها فرار می‌کنند. کاوه ماشین محتشم را سوار می‌شود و به کمک دوستانش می‌رود و آن‌ها را سوار می‌کند

و ادامه ماجرا در داخل ماشین اینچنین است؟

سمیرا به کاوه: چیکارت کردن؟ زدنت؟ بیا بگیر یه دستمال بهت بدم

منوچر دست روی شانه کاوه می‌گذارد و می‌گوید: نگهدار ما پیاده می‌شیم.

فریدون به منوچهر: چیو نگه دار؟‌ها؟ اینکه دیگه ماشین عروس نیس.

شاهین به منوچهر: چه مرگته تو؟ بدبخت دنبالمونن باز

منوچهر به شاهین: من چه مرگمه؟ یه نگاه به خودت بنداز! مثل گچ سفید شده!

منوچهر به کاوه: آقاجون نگهدار من پیاده می‌شم، آقا من دو ماه دیگه عروسیمه، من نامزد دارم. (با دست به چند بار محکم به پیشانی خودش می‌‌زند) من نامزد دارم، من بدبخت نامزد دارم. می‌گم نگهدار. اینا می‌افتن دنبالمون هم پولو می‌گیرن هم صافمون می‌کنن. نگهدار. می‌گم نگهدار. (به فریدون) نگاه کن چه بلایی سرش آوردن آقا! اینا آدم نیستن، حیوونن.

شاهین به منوچهر: یعنی تو از خیر ده میلیار پول می‌گذری؟

سمیرا به شاهین: چیه؟ فک کردید ده میلیاد مال شماس؟ دو ساعت پیش هشت و دویست بود حالا شد ده میلیارد؟

شاهین به منوچهر: تحویل بگیر.

منوچهر به سمیرا: خانم اون هشت و دویس از سر ما هم زیاده

منوچهر به کاوه: تو رو خدا نگهدار. بابا نگهدار؛ نگهدار.

کاوه عصبانی می‌شود و پس از سکوت طولانی‌اش در این سکانس خطاب به منوچهر می‌گوید: خفه شو، خفه شو، خفه شو، هی نامزد دارم نامزد دارم، به درک که نامزد داری، بدبخت بیچاره همین نامزدت ببینه دو روز دیگه پول نداری، مثل سگ محلت نمی‌ذاره، کافیه ده روز بیافتی پشت میله‌های زندون، چنان می‌شینه واست حساب کتاب می‌کنه ببینه زندگی کردن کنارت واسش می‌صرفه یا نه؟ دو روز بعدش هم یه آدم خرمایه میاد دستشو می‌گیره، عشق و عاشقی از سرش می‌پره، ماشین زیر پاشو می‌بینه آب از لب و لوچش سرازیر می‌شه مرد حسابی. همه چی یادش می‌ره همه چی.

ماشین رو سکوت سردی فرا می‌گیره و به راهشون ادامه می‌دن.

دوستان ارجمند سوالی که در عنوان مطلب هم آمد بیشتر در مورد سخن آخری هست که کاوه به شاهین می‌گوید. نظر شما در مورد این دیالوگ چیست؟

عشق واقعا کجای زندگی ماست؟

یعنی پول اینقد مهمه توی تصمیمات مردم که جای عشق رو می‌گیره؟ کاش رابطه پول و عشق اینجور نباشه. به نظر شما هست یا نه؟


برای خوانش همین مطلب در خبرگزاری محترم فرارو لطفا اینجا را کلیک کنید




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 27 تیر 1396 14:27



تعداد کل صفحات : 3 1 2 3