شهادت امام صادق(علیه السلام) تسلیت باد

چهارشنبه 28 تیر 1396 11:03

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: عترت و حدیث ،

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 تیر 1396 11:07

نظر شما چیست؟

سه شنبه 27 تیر 1396 14:23

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یادداشت ها ،
 

به قلم :  محسن دیناروند؛

 فیلم خط ویژه شاید یک فیلم ایده آل نباشه ولی فیلمی نیست که پس از دیدنش پشیمان بشوید که وقتتان تلف شده، فیلم قابل تماشایی ست به هر حال.

در ادامه چند سکانس از فیلم را برایتان می‌آورم و نظرتان را درباره‌اش را بگویید. لطفا رک و بی‌مصلحت. راستی پیشنهاد می‌کنم اگر فیلم را ندیده‌اید برای دیدن فیلم وقتی بگذارید.

سمیرا با بازی هانیه توسلی و کاوه با بازی هومن سیدی (خواهر و برادر) برای نجات دوستانشان که در حال فرار از دست محتشم که وام ده میلیاردی‌اش را با رانت گرفته، هستند یک ماشین عروس را می‌دزدند.

دوستانشان را سوار می‌کنند و از دست محتشم فرار می‌کنند. ادامه سکانس توی ماشین:

شاهین (با بازی میلاد کی مرام): ببین! دمتون گرم بچه‌ها، نیومده بودین گرفته بودنمون، عجب ماشینی منوچ!

منوچهر (با بازی محسن کیایی): این ماشین رو از کجا آوردین؟

کاوه: (با اشاره دست به هانیه توسلی) سر راه خریدتش خانم.

منوچهر: تیکه ننداز، می‌گم این ماشین رو از کجا آوردین؟ آدم ماشین عروس می‌دزده؟

شاهین: چه فرقی می‌کنه تو این وضعیت؟

منوچهر: حرف مفت نزن شاهین، فرق می‌کنه، خانم نگهدار

سمیرا: چی؟

فریدون (با بازی مصطفی زمانی): برو سمیرا

منوچهر: کَری؟ می‌گم نگهدار

فریدون: (در حالی که منوچهر را می‌زند) با زن من درست صحبت کن.

شاهین: چرا می‌زنیش؟ چیه؟

فریدون: چی می‌گی تو؟

منوچهر: (چک میلیاری را از جیبش بیرون می‌آورد) من اینو می‌ندازم بیرون.

اینو می‌ندازم بیرون.

سمیرا: اِ دیونه!

فریدون: خیلی خب، خیلی خب، سمیرا نگهدار، نگهدار

سمیرا: خیلی خب، باشه نگه داشتم، بیا

سمیرا ماشین را نگه می‌دارد و شاهین پیاده می‌شود و همه دوستاش هم به دنبال او پیاده می‌شوند.

شاهین: کجا می‌ری حالا؟

منوچهر جواب نمی‌دهد.

شاهین: مگه با تو نیستم؟

سمیرا به شاهین: این رفیقت روانیه؟

شاهین رو به روی منوچهر: چه مرگته تو؟ چته؟

منوچهر: من چند وقت دیگه عروسیمه، اگه ماشینمو شب عروسی بزنن چی می‌شه؟

شاهین: مزخرف نگو، واسه چی قضیه رو شخصیش می‌کنی؟

منوچهر: شخصی چیه؟ یادت نمی‌اد واسه خواهرت چقد گشتیم تا یه ماشین جور کنیم؟

شاهین: خیلی خب حالا، نمی خواد تو جمع آبروریزی کنی حالا.

منوچهر: آقا فک کردی یه ماشین دزدی رفت؟ گند زدین به زندگی یارو رفته.

شاهین: اصلا هر چی. واسه چی چک رو گرفتی بیرون؟ مگه ما بدهکار نیستیم؟

منوچهر: اصلا تا ماشین رو بر نگردونین من چک رو نمی‌دم.

فریدون به شاهین: استاد! اقا! تو چه مرگته؟ من سیستم مغز تو رو نمی‌فهمم.

فریدون رو به شاهین: بابا تو که رفیقشی یه چیزی بهش بگو.

شاهین با اشاره به منوچهر: راس می‌گه خب، من از این بعد بهش نگاه نکرده بودم، داره انسانی حرف می‌زنه، انسان نیستی تو؟

سمیرا: خیلی خب. حق با شماست، من می‌فهمم الان گند زده شده تو عروسی دخترِبدبخت، ولی ما وقت نداریم، نمی‌تونیم برگردیم، من می‌گم ماشینو بذاریم همینجا، پلیس می‌اد بهشون می‌ده.

منوچهر: نه! نه! ماشین رو باید برگردونید.

سمیرا: آخه نمی‌شه

کاوه سمیرا را از جمع کنار می‌کشد و به او می‌گوید: بابا تو اینا رو نمی‌فهمی؟

سمیرا؟ خب چیکار کنم؟

کاوه: سوییچ رو بده من، بردارم ببرم بدم بهشون

سمیرا: سوییچ رو ماشینه

کاوه: الان پلیس می‌اد، این چه وضعیه؟ شک می‌کنه بهمون.

سمیرا: خب چی کار کنم؟

کاوه: موبایلتو بده من ماشینو بردم اونجا بهتون زنگ بزنم.

کاوه به فریدون: فقط آدرس مهتابو بهم بده، من آدرسشو ندارم (مهتاب نامزد کاوه بوده)

فریدون: چه غلطی داری می‌کنی؟

کاوه: یعنی چی چه غلطی داری می‌کنی؟ شما هم یک تکسی بگیرید برید بقیه کار‌ها رو انجام بدید دیگه.

منوچهر: آقا سهم ما رو بدین....

 

فریدون: آدرسشو ندارم

کاوه: یعنی چی ندارم؟

فریدون: خب بذار بعدا برات توضیح می‌دم.

سمیرا: کاوه جان یه لحظه گوش کن به من، وسط این ماجرا که نمی‌تونی بری سراغ مهتاب. شاید آدرس محل کارش عوض شده باشه، ما که نمی‌دونیم.

کاوه: مگه دیونه اس هی آدرشو عوض کنه؟ اصلا چرا خطش خاموشه؟‌ها؟

سمیرا: ما که ازش خبر نداریم

کاوه: چرا هی آدرسشو عوض می‌کنه؟ خطشو می‌سوزونه؟ یه چیزی شده نمی‌خواید به من بگید.

فریدون: بابا دختره پرید رفت.

سمیرا: فریدون!!

فریدون: بابا داره گند می‌زنه به همه چی؟

کاوه: من دارم گند می‌زنم به همه چی؟

فریدون: خفه! گوش کن. تو زندون بودی، مهتاب ازدواج کرده، شوهر داره، رفت، بفهم

همه ساکت می‌شوند.

سمیرا: کاوه جان!

کاوه با سکوت می‌رود سوار ماشین می‌شود و سمیرا هم می‌رود و برای کاوه توضیحاتی می‌دهد. و کاوه ماشین را بر می‌گرداند.

بعد از چند سکانس دیگر باز هم باند محتشم برای گرفتن این چند نفر دنباشان می‌روند و آن‌ها فرار می‌کنند. کاوه ماشین محتشم را سوار می‌شود و به کمک دوستانش می‌رود و آن‌ها را سوار می‌کند

و ادامه ماجرا در داخل ماشین اینچنین است؟

سمیرا به کاوه: چیکارت کردن؟ زدنت؟ بیا بگیر یه دستمال بهت بدم

منوچر دست روی شانه کاوه می‌گذارد و می‌گوید: نگهدار ما پیاده می‌شیم.

فریدون به منوچهر: چیو نگه دار؟‌ها؟ اینکه دیگه ماشین عروس نیس.

شاهین به منوچهر: چه مرگته تو؟ بدبخت دنبالمونن باز

منوچهر به شاهین: من چه مرگمه؟ یه نگاه به خودت بنداز! مثل گچ سفید شده!

منوچهر به کاوه: آقاجون نگهدار من پیاده می‌شم، آقا من دو ماه دیگه عروسیمه، من نامزد دارم. (با دست به چند بار محکم به پیشانی خودش می‌‌زند) من نامزد دارم، من بدبخت نامزد دارم. می‌گم نگهدار. اینا می‌افتن دنبالمون هم پولو می‌گیرن هم صافمون می‌کنن. نگهدار. می‌گم نگهدار. (به فریدون) نگاه کن چه بلایی سرش آوردن آقا! اینا آدم نیستن، حیوونن.

شاهین به منوچهر: یعنی تو از خیر ده میلیار پول می‌گذری؟

سمیرا به شاهین: چیه؟ فک کردید ده میلیاد مال شماس؟ دو ساعت پیش هشت و دویست بود حالا شد ده میلیارد؟

شاهین به منوچهر: تحویل بگیر.

منوچهر به سمیرا: خانم اون هشت و دویس از سر ما هم زیاده

منوچهر به کاوه: تو رو خدا نگهدار. بابا نگهدار؛ نگهدار.

کاوه عصبانی می‌شود و پس از سکوت طولانی‌اش در این سکانس خطاب به منوچهر می‌گوید: خفه شو، خفه شو، خفه شو، هی نامزد دارم نامزد دارم، به درک که نامزد داری، بدبخت بیچاره همین نامزدت ببینه دو روز دیگه پول نداری، مثل سگ محلت نمی‌ذاره، کافیه ده روز بیافتی پشت میله‌های زندون، چنان می‌شینه واست حساب کتاب می‌کنه ببینه زندگی کردن کنارت واسش می‌صرفه یا نه؟ دو روز بعدش هم یه آدم خرمایه میاد دستشو می‌گیره، عشق و عاشقی از سرش می‌پره، ماشین زیر پاشو می‌بینه آب از لب و لوچش سرازیر می‌شه مرد حسابی. همه چی یادش می‌ره همه چی.

ماشین رو سکوت سردی فرا می‌گیره و به راهشون ادامه می‌دن.

دوستان ارجمند سوالی که در عنوان مطلب هم آمد بیشتر در مورد سخن آخری هست که کاوه به شاهین می‌گوید. نظر شما در مورد این دیالوگ چیست؟

عشق واقعا کجای زندگی ماست؟

یعنی پول اینقد مهمه توی تصمیمات مردم که جای عشق رو می‌گیره؟ کاش رابطه پول و عشق اینجور نباشه. به نظر شما هست یا نه؟


برای خوانش همین مطلب در خبرگزاری محترم فرارو لطفا اینجا را کلیک کنید




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 27 تیر 1396 14:27

به چه کسی باید گل بدهیم ؟

سه شنبه 27 تیر 1396 13:33

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یادداشت ها ،
 


به قلم: محسن دیناروند

می گویند  دفاع بد از یک حقیقت، خطرناک تر از حمله کردن خوب به آن است و دست بر قضا راست هم می گویند. در خبرها شنیدیم که طرحی اجرا شده است که به بانوان محجبه و چادری گل هدیه داده اند و به نظر می رسد که این دقیقا مصداق بد دفاع کردن از حجاب است.

حجاب یکی از عالی ترین و زیباترین احکام اسلام است و در این هیچ شکی نیست، و صد البته ما باید برای گسترش حجاب در جامعه خودمان تلاش کنیم نه به صورت عادی که به صورت جهادی؛ اما چگونه؟ پاسخ به این سول خیلی مهم است که در جای خود باید به صورت تخصصی و مفصل باید به آن پرداخت؛ چیزی که الان می خواهم بگویم طرحی هست که برای ترویج حجاب در حال انجام است و مطابق آن به خانم های چادری گل اهدا می شود.

اجازه بدهید رک و صریح بگویم که این روش نه تنها به ترویج حجاب کمک نمی کند که منجر به لج کردن دیگران می شود. گل دادن راه حل خوبی شاید باشد ولی باید در نظر گرفت این گل را باید به چه کسی بدیم؟

یک خانمی که چادری هست قطعی بدانید با نگرفتن گل چادرش را زمین نمی گذارد چون جزو اعتقاداتش است و این چادر به هر دلیلی باور دارد و اگر هم فردی برای یک گل نگرفتن بخواهد باورش را کنار بنهد دیر یا زود این کار را خواهد کرد.

اما شما طرف مقابل را ببینید! یک دختر مانتویی را که به نظر ما حجابش کامل نیست این گل را نگیرد چه می شود؟ آیا به راحتی از ذهنش این صحنه که گل را خواسته و به او نداده اند به خاطر بی چادری اش، از یادش می رود؟

آیا او با این خاطره تلخی که برایش رقم زده ایم عاشق چادر می شود؟ قطعا نه! ما فقط با این کار بین او و حجاب یک دیوار بزرگ زده ایم. و لج او را درآوردیم. و نتنها تیپش را درست نکرده ایم که با این کار او را احتمالا از نماز خواندن و مناجات هایش هم دور کرده ایم.

همه ی ما  حتما این روایت را از زندگی پیامبر اعظم اسلام(ص) شنیده ایم که او به عیادت کسی رفت بر سر مبارکش خاکروبه می ریخیت  آن هم درست  روزی که خاکروبه نریخته بود. این روایت آنقدر درست است که کسی نمی تواند بگوید اتفاق نیفتاده. خب دوستان من حالا شما بگویید ما این گل ها به چه کسی بدهیم بهتر است؟

شما فرض کنید همین یک شاخه گل را به همراه یک جمله‌ی زیبا در مورد حجاب از پیامبر زیبایی‌ها حضرت محمد(ص) یا سایر معصومین(ع) به یک دختری که حجابش درست نیست بدهیم. چه می‌شود؟ چه تاثیری می گذارد بر قلب او؟

مطمئن باشید عاشق حجاب می شود و اگر هم نشود دلش را نشکانده ایم، لجش را در نیاورده ایم، از حجاب دورترش نکرده ایم، از دین خسته و دل‌زده اش نکرده ایم به خاطر تبعیضی که بر او روا داشته ایم.

امیدوارم و از خدا می خواهم که آن بانوانی که آن روزگل نگرفته اند این کار را به پای دین نگذارند و نسبت به حجاب و دین زدگی پیدا نکنند.

و از دوستانی که می خواهند به گسترش حجاب کمک کنند خواهش میکنم قبل از اجرای هر طرحی آن را با جامعه شناسان و روانشناسان و از همه مهمتر با کسانی که با آموزه های دینی به درستی آشنایی دارند مشورت کنند تا مبادا طرحشان آن ها را تنها به مقصد نرساند که برعکس.


برای خوانش همین مطلب در خبرگزاری فرارو لطفا اینجا را کلیک کنید





دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: حجاب ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 27 تیر 1396 13:39

چرا چنین؟

یکشنبه 18 تیر 1396 18:05

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: دیگران ، یادداشت ها ،


 نقدی بر داستان فیلم انتهای خیابان هشتم


 سلام خدمت دوستان عزیز

بی مقدمه می خواهم یک مطلبی را بگویم و آن اینکه: فیلم انتهای خیابان هشتم  فیلمی است  از علیرضا امینی. نمی دانم این فیلم را دیده اید یا نه ، البته اگه ندیده اید توصیه نمی کنم که ببینید، وقتی این فیلم را دیدم  حالم خیلی بد شد از این سینمایی که داریم. وقتی می گویم حالم بد شد واقعا حالم بد شده بود . در این نقد بنا دارم بیشتر به داستان این فیلم بپردازم چرا که  طرح داستانی فیلمی از اساسی ترین بخش های یک فیلم است. خلاصه داستان این است که یک خانم که ترانه علی دوستی نقشش را بازی می کند، برادرش بر سر تعصب یک نفر را کشته و حالا تا مرز اعدام پیش رفته و اسمش سعید است. حالا باید پول دیه را جور کنند و برای این کار چند روز بیشتر هم وقت ندارند و البته این خانم، خانواده ای دارد که شامل پدر و برادر و همسر است و افراد دیگری هم هستند که فیلم نامه آنقدر ضعیف است که هیچوقت معلوم نمی شود که آنها چه نسبتی دارند با این خانم نقش اول.

چون این خانواده در قشر متوسط  قرار دارند و لذا جزء طبقه پولدار محسوب نمی شوند و به همین خاطر همه خانواده و آن افراد مجهول الهویه از آن جهت که معلوم نیست نسبتش با این خانواده چی هست همه به هر دری می زنند تا دیه نود میلیونی را جور کنند . یک نفر می رود و قمار می کند، یک نفر دیگر هم که حامد بهداد نقشش را بازی می کند می رود و جان خودش را می گذارد کنار و در مسابقه مشت زنی شرکت می کند ، بهرام که همسر نیلوفر است- با بازی ترانه علیدوستی- و صابر ابر نقشش را بازی می کند  پرایدش را که انداخته توی آژانس و منبع درآمدش است را می فروشد و خود نیلوفر که هم که تا مرز فروش کلیه پیش می رود. اگر دقت کنید به جز فروش پراید، تمام تلاش ها  راه های منفی و زشتی هستند که از نظر اسلام مردود به شمار می روند و جالب اینکه فیلم طوری نوشته و ساخته شده است که همه این کارها و شخصیت ها نتنها نقش منفی و خاکستری نیستند بلکه آدم هایی کاملا مثبت هستند .

 

کاش نقطه منفی فیلم همین جا باشد که متاسفانه نیست ، داستان جای دیگری است: آنجا که تم اصلی فیلم انتهای خیابان هشتم خیانت است و جایگاه متزلزل خانواده را نشان می دهد. آن نقشی که حامد بهداد بازیش را انجام داده با همسرش مشکل دارد و او را به خاطر اینکه اذیتش کند طلاق نمی دهد و در عین حال با زنی در ارتباط است که اصلا مشخص نیست رابطه اش با او چیست و آنقدر هم عاشق هم هستند که حامد بهداد بچه اش را به جای اینکه به همسرش که مادر بچه باشد و البته چادری است و آدم خوبی هم نشان داده شده است بدهد ، به آن زن غریبه می فروشد!. اما داستان اصلی هم متاسفانه اینجا نیست و اصل ماجرا به اینجا می رسد که نیلوفر که بهرام همسرش است برای تهیه دیه به واسطه امیر که معلوم نیست  چه نسبتی با نیلوفر دارد و نیلوفر آن را امیر جان خطاب می کند  از یک نفر دیگر مبلغی که زیاد هم نیست را می گیرد و البته در ملاقاتی که بین این دو در کارواش می گذرد قرار بر این می شود در ازای این پول نیلوفر تن خود را بفروشد از تمام دوستان و خانواده ها عذر می خواهم که از این عبارت استفاده کردم و عبارتی بهتر از این واژه را نیافتم که به جایش استفاده کنم و البته آن عبارات را حتما می دانید-  نیلوفر هم با این پیشنهاد بد برخورد نمی کند بلکه پریسا -که از آن آدم های مجهول الهویه هست-  در جواب سوالش که می پرسد چه کارت داشت و چی گفت با حالتی طبیعی می گوید : هیچی، پولو گرفتم دیگه. و بعد هم با حالتی که از بیان آن معذورم زنگ می زند به امیر و پیشنهاد را می پذیرد و با امیر قرار می گذارد و لباس ها ی با عرض معذرت تن فروشی را از او می گیرد و فردا هم با بدرقه گرم و غمناک پریسا که انگار می خواهد برود یک سفر راهی آدرسی که در انتهای خیابان هشتم است  می رود تا در طبفه دوازدهم آنجا با فروختن خود و بدل شدن به یک افسانه ی روسپی به همسرش بهرام خیانت کند. این خانواده به این ترتیب از هم پاشید و سعید برادر نیلوفر هم که اعدام می شود، حالا جالب اینجاست که بهرام  در واکنش به این خیانت می رود و پمپ بنزین- جایی که امیر و صاحب کارش- برای تن فروشی مشتری پیدا می کنند را آتش بزند در آنجا یک عروس و داماد همراه با کاروان آمده اند تا بنزین بزند که بهرام بنزین می اندازد به ماشین عروس، و داماد را با زد و خورد بیرون می اندازد و قصد آتش زدن  ماشین و پمپ بنزین را دارد  که مردم  و عروس و داماد هم فرار میکنند  به طوری که مراسم ازدواج آن زوج - که حتما می دانید که ازدواج نماد خانواده است به هم می خورد .

 

 به طور خلاصه نتیجه فیلم انتهای خیابان هشتم را دفاع از بدی ها و پلیدی ها و طبیعی نشان دادن آنهاست و در کل این فیلم را می توان یک فیلم ضد خانواده که یکی از ارکان اصلیَ جامعه از منظر اسلام عزیز است دانست.

 

از این دست فیلم ها که جدیدا در سینمای ایران مد شده، کم نیست از جمله می توان  به فیلم هایی  نظیر «ندارها» و «سعادت آباد» و «پرتقال خونی»  اشاره کرد و البته از این فیلم ها بسیار است و فقط من با حساب این فیلم اخیر این چهار تا فیلم را با موضوع خیانت دیده ام . از این جور فیلم ها آنقدر زیاد شده که می توان آن را مد فیلم سازی جدید دانست و عده ای هم گفته اند که «بیشتر فیلم های امسال -90- با تم خیانت است» و البته در سال 91 هم ادامه خواهد داشت. با این احوال برای دلسوزان اسلام و ایران و نظام اسلامی جای تعجب دارد که چرا این دست از فیلم ها در دولتی که که مدعی اصولگرایی است مجوز ساخت می گیرند و اکران عمومی می شوند و البته جایزه هم می گیرند مثل همین فیلم جدایی نادر از سیمین؛ در حالی که فیلم های کارگردانانی همچون ابراهیم حاتمی کیا که تعهد او به اسلام و جمهوری اسلامی ایران را کسی حتی مخالفانش نمی توانند رد کنند مثل فیلم گزارش یک جشن که دست بر قضا بر ازدواج و حفظ کانون خانواده استوار است-  در توقیف به سر می برند.

 

نگارنده بر این باور است با این نوع برخورد در سینما که بر زبان، حرف های خوب بزنیم و گزارش های خوب بدهیم ولی در عمل تیشه به ریشه خوبی ها بزنیم، نتایج خوبی را به دنبال نخواهد داشت که ذکر مفصل آنها در این نوشتار نمی گنجد.

 

 پیروز و سربلند باشید

 




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: یادداشت ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 18 تیر 1396 18:06

چند بار باید بمیریم؟

یکشنبه 18 تیر 1396 00:48

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یادداشت ها ،

 


به قلم محسن دیناروند

این روزها عادت کرده ایم دیگر به خبرهای مرگ در تمام نقاط جهان. خبرهای سیاه و درد آور، خبرهایی که شنیدن حتی یکی از آن هزاران کشنده باید باشد برای ما.

به اینکه بشنویم کودکی را در جنگی و اِشغالی کشته اند، به اینکه بشنویم عده ای به هر نامی به حقوق اولیه انسانی تجاوز کرده کنند، به اینکه انسانی از گرسنگی بمیرد، به اینکه ببینیم خبرهای جنگ و کشتن و خبرهای خونین در صدر اخبار است عادت کرده ایم و باید بگویم متاسفانه چه عادت بدی و چه بد عادتی کرده ایم.

گاهی کار ما به شوخی هم می رسد و این را دیگر کجای دلمان بگذاریم؟ کجای دلمان بگذاریم این بی تفاوتی ها را ؟ این بی تفاوتی ها اصلا از کجا آمده؟ چرا آمده ؟  حالا این­ها به کنار، این واکنش های ما چه بر سر ما می آورد؟ چه بر سر ما آمده؟

مگر مولایمان علی(ع) نیست؟ حتما همه شنیده ایم ماجرای مولایمان را با خبر آن زن یهودی را...

بگذارید با هم مرور کنیم آن ماجرا را در خطبه 27 نهج البلاغه را :« شنیده ام كه یكى از آنها بر زن مسلمانى داخل شده و دیگرى ، بر زنى از اهل ذمّه و، خلخال و دستبند و گردنبند و گوشواره اش را ربوده است . و آن زن جز آنكه  از او ترحم جوید چاره اى نداشته است . آنها پیروزمندانه ، با غنایم ، بى آنكه زخمى بردارند، یا قطره اى از خونشان ریخته شود، بازگشته اند. اگر مرد مسلمانى پس از این رسوایى از اندوه بمیرد، نه تنها نباید ملامتش ‍ كرد بلكه مرگ را سزاوارتر است.»

امام ما سزاواری مرگ را برای ظلمی که بر زنی غیر مسلمان رفته است برای ما مسلمانان سزاوار دانسته است. حالا این همه خبرهای سخت سیاه را در مورد خودمان مسلمان ها در حال شنیدنیم و  هیچ باکمان هم نیست.

اگر هم مثل منی بگوید عده ای می گویند ما را چه به فلسطین و یمن و عراق و سوریه و ... به ما چه ؟ خودمان را درست کنیم؟ نمی دانم مگر ما می گوییم خودمان را درست نکنیم؟ نمی دانم باید چه بشود که بفهمند عده ای که اگر کاری نداشته باشیم به این مسائل ، همین اتفاق های بد را همینجه باید بچشیم و آن دیگر خبر نیست !

مسلمان ها را دارند از ریشه می زنند ؟ هم غربی ها و هم بعضی­ها با نام اسلام! و ما هر رو.ز فقط خبر می خوانیم! چه باید بکنیم؟ برویم بجنگیم؟ نه! مگر با جنگ صلح درست می شود؟ مگر مجبور به جنگ شویم وگرنه ما اهل جنگ نیستیم ولی ما سخت جواب دهنده ایم و سیلی زننده.

ما که کاری از دستمان بر نمی آید لااقل که می توانیم بمیریم از درد و چه سزاوار است بر ما این مرگ­ها. واقعا در روز چند بار باید بمیریم؟

و البته این را چه کسی گفته از ما کاری ساخته نیست؟ شاید راحت طلب شده ایم که این را می گوییم. شاید نمی خواهیم فکر کنیم چه کارهایی می توانیم بکنیم. اما می دانم می شود کارهایی کرد و تلاش هایی کرد.شاید می خواهیم به این عادت های بدمان ادامه بدهیم ، شایداین آب و هوای غبارآلود به ما ساخته است...

نباید نشست، باید حرکت کرد به سمت آبادانی و صلح و رسیدن به جایی که نشنویم این خبرهای سیاه را . انسان­ها می توانیم به اینجا برسیم اگر همت کنیم و بخواهیم...

آیا می خواهیم این را؟


 

برای خوانش همین مطلب در خبرگزاری محترم فرارو لطفا اینجا را مطالعه نمایید.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 20 تیر 1396 13:16

اقرار می کنم

جمعه 16 تیر 1396 17:27

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: یا الله ، عترت و حدیث ، هنر و ادبیات ، دیگران ، ویدئو ،
[http://www.aparat.com/v/2CEcR]



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 16 تیر 1396 17:28

صیاد

چهارشنبه 7 تیر 1396 18:43

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: دیگران ، ویدئو ،

[http://www.aparat.com/v/RerwI]

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم
از دیده ره کوی تو با اشک بشویم
با حال نزارم
با حال نزارم
برخیز که داد از من بیچاره ستانی
بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی
خوش جلوه نمایی
ای برده امان از دل عشاق کجایی
تا سجده گذارم
تا سجده گذارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند
جز گرد و غبارم
جز گرد و غبارم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 7 تیر 1396 18:50

آغاز بندگی

یکشنبه 4 تیر 1396 12:58

نویسنده : محسن دیناروند
ارسال شده در: قرآن کریم ، عترت و حدیث ، یادداشت ها ،

به قلم محسن دیناروند؛


جهان پر از نماد‌هایی است که می‌بینیم و با هر کدامشان زندگی می‌کنیم.

بد‌ترین واکنش ما در برابر این نماد‌ها این است که فکر کنیم فقط و فقط آنچه که می‌بینیم از نماد‌ها خلاصه می‌شود در‌‌ همان مقصود ما از آن و دیگر هیچ و واکنش مطلوب در برابر نماد‌ها آوردن آن‌ها به زندگی و عملیاتی کردن آن است.

مثالم را از‌‌ همان مثال معروف اشاره به ماه می‌آورم! اینکه کسی به ماه اشاره کند و ما نوک انگشت او را ببینیم و نه ماه را.

اینک از ماه مبارک رمضان سخن به میان می‌آورم، شما نگاه بکنید به این ماه، این ماه را اگر بخواهیم نماد چیزی بدانیم، قطعاً نماد بندگی است و عید فطر عید بندگی.

آری رمضان و عید فطر به راستی نماد بندگی هستند؛ اما فاجعه زمانی است که بپنداریم بندگی فقط در همین یک ماه اتفاق می‌افتد و
با آمدن عید فطر دیگر تمام می‌شود همه چیز.

در این یک ماه رمضان بندگی را آموختیم و دیدیم خدا را و چشیدیم لذتش را اگر آن طور که باید می‌بودیم و می‌شدیم. آموختیم نگه داریم دل‌هایمان را از حسد، از کینه، از نفرت، از خودبینی، از بد اخلاقی؛ آموختیم نگه داریم چشم‌هایمان را از نازیبایی‌ها؛ آموختیم قدم‌هایمان را نگه داریم.

از ناراستی‌ها و نادرستی‌ها؛ آموختیم نگه داریم زبانمان را و گوش‌‌هایمان را از دروغ گویی‌ها و غیبت‌ها و تهمت‌ها و ناراوایی‌ها؛
آموختیم دعا کنیم نه فقط برای خودمان که برای همه.

آری آموختیم دعا کنیم؛ از ته دل‌هامان برای نجات و رستگاری همه انسان‌ها، دعا کردیم برای شادمانی رفته گانمان، دعا کردیم برای همه ‌ی فقیر‌ها و مریض‌ها و غم زده‌ها، گرفتار‌ها و دربند شده‌ها و بدهکار‌ها از هر رنگی و هر زبانی و با هر فکری، دعا کردیم تا فساد برود از جامعه‌مان، دعا کردیم برای خوب شدن حالمان.

اینک آیا رواست فراموش کنیم آنچه را که آموخته‌ایم از این ماهِ زیبا و انجام داده‌ایم در این ماهِ پر نور؟ بد‌ترین کاری که می‌توان در حق خودمان و جامعه امان و جهان پیرامونمان در برابر ماه مبارک رمضان انجام دهیم.

همین فراموش کردن‌ها و پشت گوش انداختن آموزه‌های این ماه پر خیر است، اتفاقی که برای خیلی از ما با عرض هزاران تاسف می‌افتد و گاهی فراموش می‌کنیم حتی نماز را.

آری این یک فاجعهٔ بزرگ است که بپنداریم عید فطر یعنی تمام شدن همه ی آن چیزهایی که آموخته‌ایم از خدا در یک ماه روزه داری.

نگاه کنید! عید نوروز آغاز سال شمسی است و عید غدیر آغاز امامت و اینک عید فطر آغاز بندگی است، درست مثل سلامِ نماز که آخر کار است تا بفهمیم پایان نماز، آغاز یک راه است.

حالا که یک ماه تمرین کردیم بندگی را و آموختیم بندگی را و سبک دینداری دستمان آمده است، به خدا روا نیست فراموش کنیم این همه خوبی را، روا نیست خوبیِ حالمان را از دست بدهیم به همین راحتی.

ما عید فطر را جشن می‌‌گیریم تا یادمان نرود همیشه باید بندهٔ خدا باشیم، همیشه و نه فقط یک ماه  . 

برای خوانش همین مطلب در خبر گزاری محترم فرارو لطفا اینجا را کلیک کنید




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: عید فطر ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 4 تیر 1396 13:02